آثار ادبی دوران اپیدمی از چه حکایت می‌کنند؟

0
74
آثار ادبی که حول موضوع اپیدمی نوشته شده‌اند
«در آثار ادبی طاعون‌محور، بزرگ‌ترین تهدید از دست رفتن حیات آدمی نیست، از دست رفتن آن چیزی است که آدمیت ما را شکل می‌دهد.»

هنگامی که در سال ۱۶۶۵ طاعون به لندن رسید، لندنی‌ها عقل‌شان را از دست دادند. برای حل مشکل سراغ ستاره‌شناسان و طبیبان قلابی و کتاب مقدس می‌رفتند. مدام تن‌شان را به دنبال یک غده یا تاول یا لکه‌های سیاه وارسی می‌کردند. تشنه‌ی یک پیش‌گویی بودند، دعا می‌کردند و شیون سرمی‌دادند. چشمان‌شان را می‌بستند، گوش‌های‌شان را می‌پوشاندند. در خیابان‌ها می‌گریستند. اطلاعیه‌های هشداردهنده را می‌خواندند: «البته که کتاب‌ها آن‌ها را بسیار وحشت‌زده می‌کردند.» دولت در تلاش برای کنترل خوف و واهمه‌ی بین مردم، «چاپ چنین کتاب‌هایی را به دلیل تشدید وحشت ممنوع کرد.» این‌ها در رساله‌ی دنیل دفو به نام «وقایع سال طاعون» و نیز دفترچه‌ی توصیه‌های «تمهیدات لازم در برابر طاعون» آمده که در سال ۱۷۲۲ چاپ شده است. سالی که مردم خوف کرده بودند مبادا مرضی که از خاورمیانه تا مارسی را درنوردیده بود، در یک کشتی بازرگانی به سمت شمال حرکت کرده و بار دیگر از کانال انگلیس عبور کند. دفو امیدوار بود که کتابش «هم برای ما و هم برای نسل آینده مفید باشد، گرچه بایستی از نوشاندن آن شراب تلخ به ما درگذرند.» حال این شراب تلخ از گنجه‌ی ایام بیرون آمده است.

در سال ۱۶۶۵، اسکاتلندی‌ها به کشور انگلیس گریختند و همان‌طور که دفو می‌نویسد، همچون دیگر خردمندان و آن‌ها که صبر کردند، دلایلی برای پشیمانی داشتند: «در کل شهر به‌سختی می‌توانستی اسب پیدا کنی و بخری یا کرایه کنی»، در بطن حادثه دروازه‌ها را بستند. همه با هم بد رفتار می‌کردند، البته ثروتمندان بدرفتارترین بودند: هشدارها را در نظر نگرفته بودند و حالا خدمتکارهای بیچاره‌ی خود را برای تهیه‌ی مایحتاج به بیرون می‌فرستادند. «ضرورت بیرون رفتن از خانه‌های‌مان و خریدن ملزومات یکی از دلایل اصلی نابودکننده‌ی شهر بود.» به جز تاجرها از هر پنج لندنی، یک نفر به کام مرگ فرورفت. قصاب گوشت را به دست آشپز نمی‌داد و او باید خود آن را از قلاب جدا می‌کرد. حتی حاضر نبود پول را از دستش بگیرد و زن آشپز بایستی سکه‌ها را درون سطل سرکه می‌ریخت. هنگام ته کشیدن مواد ضدعفونی‌تان، این تصویر را به خاطر داشته باشید.

دنیل دفو می‌نویسد: «غم و اندوه بر چهره‌ی آدم‌ها نشسته بود.». سخت‌گیری دولت بر چاپ کتاب‌ها بی‌فایده بود، در خیابان‌ها هزاران رمان وحشت را می‌توانستی بخوانی؛ آمار هرروزه‌ی مرگ یا شمردن جسد‌هایی که در کوچه‌ها روی هم تلنبار شده بودند. دستورات منتشرشده‌ی شهردار را می‌توانستی بخوانی: «در صورتی که فرد به ملاقات شخص طاعون‌گرفته برود یا به خواست خود وارد منزل آلوده به طاعون شود، منزل محل اقامت او پلمپ خواهد شد.» و علامت‌ها را روی درِ خانه‌های آلوده می‌توانستی ببینی که نگهبانی دمِ در آن‌ها پاس می‌داد. از فاصله‌ی دور یک علامت به‌اضافه‌ی سی‌سانتی‌متری قرمز به چشم می‌خورد که بالای آن با حروف بزرگ نوشته شده بود: «خداوند بر ما رحم کند.»

خواندن مسری است

خواندن یک بیماری است، نقبی پنهان به مغز: کتاب‌ها چه به استعاره و چه حتی میکروبیولوژیکی ما را آلوده می‌کنند. در قرن هجدهم کاپیتان‌های کشتی‌ وقتی به بندر می‌رسیدند، با سوگند خوردن به کتاب مقدسی که با آب غسل داده بودند، کشتی‌شان را از بیماری‌ها پاکسازی می‌کردند. در دوران مخوف سل، کتابخانه‌های عمومی کتاب‌ها را با مهر و موم کردن در خمره‌های فولادی پرشده از گاز فرمالدئید ضدعفونی می‌کردند. این روزها می‌توانید در رشته نظرات یک کتابدار در سایت ردیت، نحوه‌ی ضدعفونی کردن کتاب‌ها را پیدا کنید. بهترین نظر احتمالاً همان کشیدن دستمال آغشته به الکل رقیق‌شده یا مواد ضدعفونی‌کننده‌ی آشپزخانه است. گرچه می‌توان کتاب را در فر با دمای ۱۶۰ درجه قرار داد. این کار یک امتیاز هم دارد: اینکه ساس‌ها را هم کشته‌اید. (به کتاب آسیبی نمی‌رسد.) البته راه دیگر بستن در کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌هاست.

اما، مشخص است که کتاب‌ها هم مایه‌ی رستگاری هستند و هم مایه‌ی تسلی. در قرن‌های گذشته که طاعون اروپا را ویران کرد، قرنطینه‌شده‌ها اگر بخت یارشان بود، کتاب داشتند و می‌خواندند. اما اگر کتابی در کار نبود و حال‌شان هم مساعد بود، برای هم قصه می‌گفتند. در کتاب «دکامرون» اثر جووانی بوکاچیو در قرن چهارده، هفت زن و سه مرد در یک دوره‌ی ده‌روزه،‌ به‌نوبت برای هم داستان تعریف می‌کردند؛ مردان و زنانی که از مرگ سیاه، «آخرین طاعون مرگ‌آفرین جهانی که همه‌ی مبتلایان را ویران می‌کرد» گریخته‌ بودند. طاعونی چنان بدنام که بوکاچیو از خوانندگانش درخواست کرد کتاب را از فرط شنیع بودن موضوعش بر زمین نگذارند: «امیدوارم آن قدر مهیب نباشد که خواندن‌تان را به وقت دیگری موکول کنید.»

واپسین کس در جهانِ خالی از انسان و تمدن

آثار ادبی طاعون‌محور نفرت‌انگیزند. طاعون مثل عمل برش زدن مغز است. مرزهای فراتر آدمی، آن ظرفیت‌های والای بشریت را برش می‌زند، از بین می‌برد و فقط حیوان بودنش را به جای می‌گذارد. ماری شلی در سال 1826 وقتی بیماری دنیا را نابود کرده بود، در کتاب خود «واپسین کس» نوشت: «بدرود ای نیروی عظیم انسان»؛ «وداع با هنر، به فصاحت.» داستان‌هایی با مضمون همه‌گیری، داستان بی‌سوادی هستند، زبانی که قدرتش را از دست می‌دهد، انسانی که وحشی می‌شود.

اما به‌هرحال، وجود كتاب‌ها، هر چقدر هم كه قصه تیره و تار باشد، خود یک نشانه‌ است، گواهی است بر تاب آوردن آدم‌ها در همان خواندنی که مسری است. خواندن ممکن است یک عفونت باشد، ذهن نویسنده بی مانع به ذهن خواننده رسوخ می‌کند. با این حال، مؤانست به‌زبان‌آمده، نزدیک بودنی که به هر شکل دیگر در زمان طاعون ممنوع است، مثل یک پادزهر، ثابت‌شده، تضمینی و نفیس است.

قصه‌های طاعون‌محور طیف وسیعی از «ادیپوس رکس» تا «فرشتگان در آمریکا» را دربرمی‌گیرند. مرد نابینا به ادیپ گفت: «تو طاعونی». یکی از شخصیت‌های نمایش‌نامه‌های تونی کوشنر می‌گوید: «سال ۱۹۸۶ است و طاعون جولان می‌دهد، دوستان جوان‌تر از من مرده‌اند و من فقط سی سال دارم.» داستان طاعون در این‌جا و آن‌جا وجود دارد، از تبس تا نیویورک، وحشتناک و مهیب، اما از یک طاعون برای همه‌‌ی دنیا روایتی نوشته نشد، تا اینکه مری شلی تصمیم گرفت در ادامه‌ي «فرانکنشتاین»، رمانی بنویسد.

«واپسین کس» که در قرن بیست‌ویک متولد شد، اولین رمان بزرگی است که انقراض بشر را به دلیل یک بیماری همه‌گیر جهانی تصویر می‌کند. شلی آن را در بیست‌ونه‌سالگی منتشر كرد، وقتی که تقریباً هر كسی را كه دوست داشت، از دست داده بود. چنان که خود می‌گوید: «آخرین یادگار یك نژاد محبوب، همراهانم، قبل از من منقرض شدند.» راوی کتاب به عنوان یک چوپان انگلیسی فقیر و بی‌سواد، لب به سخن می‌گشاید: انسانی بدوی، خشن و بی‌قانون و حتی یک هیولا که یک نجیب‌زاده پرورشش داد و خوی یادگیری را در او بیدار کرد: «عشقی پرشور به دانش… حاصل این شد که شب و روز را به خواندن و مطالعه بگذرانم.» او با روشنگری‌ها به مراتب والا رسید، محقق، یک مدافع آزادی، یک جمهوری‌خواه و البته شهروند جهان شد.

سپس در سال 2092، طاعون فرامی‌رسد و در ابتدا قسطنطنیه را ویران می‌کند. سال به سال، این مرض در زمستان از بین می‌رود («یک پزشک عمومی و بی‌خطا»)، و هر بهار قوی‌تر و با سرایت بیشتر بازمی‌گردد. به کوهستان می‌رسد، اقیانوس‌ها را پشت سر می‌گذارد. خورشید طلوع می‌کند، سیاه: نشانه‌ای از عذاب. شلی نوشت: «در آسیا، از کرانه‌های نیل تا سواحل خزر، از تنگه‌ی هِلِسپُنتُس تا دریای عمان را وحشتی ناگهانی فراگرفت.» «مردها مساجد را پر کردند. زنان، پوشیده در حجاب، شتابان به آرامگاه‌های مقدس رفتند و برای مردگان قربانی دادند، تا زندگی را حفظ كنند.» ماهیت مرض مرموز می‌ماند. «بیماری واگیردار می‌خواندنش. اما پرسش بزرگ‌تر که آخر چگونه به وجود آمد و سرایت کرد، هنوز بی‌پاسخ بود.» مسئولان بدون دانستن عملکرد آن و سرشار از اعتمادبه‌‌نفس کاذب، در اقدام علیه‌ش مردد بودند. «انگلیس همچنان امن بود. فرانسه، آلمان، ایتالیا و اسپانیا با یکدیگر همکاری کردند، دیوارهایی بدون شکاف بین ما و طاعون بود.» سپس گزارش‌هایی از ملت‌های جهان آمد؛ نابود و خالی از سکنه شده بودند. «شهرهای وسیع آمریکا، دشت‌های حاصل‌خیز هندوستان، اقامتگاه‌های شلوغ چینی در آستانه‌ی فروپاشی بودند.» با وحشت به صفحات تاریخ رو کردن و پیدا کردن اشتباه‌مان خیلی دیر است، حتی در صفحات دکامرون، «طاعون سال 1348 (میلادی) را به خاطر می‌آوریم که یک‌سوم بشریت نابود شد. هنوز اروپای غربی آلوده نشده بود. اما آیا همیشه به همین روال خواهد بود؟ هرگز. ناگزیر، طاعون به انگلستان هم می‌رسد، اما آن هنگام که دیگر جایی برای فرار انسان‌های سالم باقی نخواهد ماند. در دوران دهشت بیماری‌های واگیردار «پناهی بر روی زمین نمی‌ماند: تمام جهان طاعون دارد!»

شِلی در «فرانکنشتاین» به هم دوختن اجزای یک آدم، اما در «واپسین کس» تجزیه‌ی تمدن بشری را تصویر می‌کند. مرگی پس از مرگ دیگر، کشوری به کشور دیگر، نژاد بشری فرومی‌ریزد، سرازیر می‌شود از نردبانی که پیش از این ساخته بود و صعود کرده بود. راوی شلی، چوپان نخستین، شاهد تخریب و ترك همه‌ی «زینت‌های بشریت» است كه خویشتن برهنه را بدان آراسته بود: قانون، مذهب، هنر، علم، دولت لیبرال (ملل دیگر وجود ندارند)، آزادی، تجارت، ادبیات، موسیقی، تئاتر، صنعت، حمل‌ونقل، ارتباطات، کشاورزی. «ذهن ما، از طریق لایه‌های بی‌شمار و ترکیب‌های بی‌پایان فکری، خارج از تن، دنیا را درنوردیده بود، اکنون خود را به پشت این دیواره‌ی گوشت و پوست عقب رانده‌، حریصانه تنها به حفظ سلامتی خود مشغول است.» هم‌چنان که این مرض سیاره‌ی زمین را از بین می‌برد، معدود کسانی که نجات می‌یابند، تبدیل می‌شوند به قبایل متخاصم، تا این‌که تنها یک آدم، همان راوی ما، به صورت یک چوپان باقی می‌ماند. سرگردان در میان خرابه‌های روم، وارد خانه‌ی یک نویسنده می‌شود و نسخه‌ای از دست‌نوشته‌ی او را روی میزش می‌یابد: «رساله‌ای برای یادگیری زبان ایتالیایی بود.» آخرین کتاب، درباره‌ی مطالعه‌ی زبان، این اولین زینت بشریت بود. و راوی ما تنهامانده در جهان، چه کاری انجام می‌دهد؟ «من هم کتابی خواهم نوشت‌، فریاد می‌زنم ـ برای چه کسی می‌نویسم؟» او کتابش را «تاریخ واپسین کس» می‌نامد و آن را به مردگان پیشکش می‌کند. خواننده‌ای نخواهد داشت. البته به جز خوانندگان کتاب شلی.

از مال و منال هم کاری برنمی‌آید

رویای بزرگ عصر روشنگری پیشرفت بود، بیم عظیم اپیدمی رکود است. اما در ادبیات آمریکایی چنین ویرانی‌ای معمولاً با یک تغییر دموکراتیک به وجود می‌آید: آلودگی آخرین تراز ممکن است. داستان «نقاب مرگ سرخ» از ادگار آلن پو در سال 1842 در دوران قرون وسطا رخ می‌دهد و دنیایی را تصویر می‌کند که گرفتار بیماری مسری به‌سرعت کشنده‌ای است. «دردهای شدیدی وجود داشت و یک سرگیجه‌ی ناگهانی و سپس خونریزی گسترده در منافذ به همراه تجزیه». «لکه‌های سرخ روی بدن و به‌ویژه روی چهره‌ی قربانی، همان حکم قدغن طاعون بود که او را از کمک و همدلی هم‌وطنانش محروم می‌کرد.» مخصوصاً ثروتمندان به‌هیچ‌وجه با فقرا همدلی ندارند. (بی‌ربط نیست که ناپدری ثروتمند پو، پو و همسرش را کاملاً طرد کرده بود. پو هیچ پولی نداشت و همسرش در اثر مرض سل در حال مرگ بود.) یک شاهزاده‌ی مغرور به همراه مردان و زنان نجیب‌زاده‌ی دیگر «در یکی از صومعه‌های کنگره‌آذین و خلوت خود از اجتماع فاصله گرفته بودند» و در رفاه و تنعم شوم زندگی می‌کردند، تا اینکه یک شب در یک مجلس رقص بالماسکه، شخصی وارد شد با ماسکی که بسیار شبیه به سیمای یک جنازه‌ی سفت‌شده بود که دقیق‌ترین بررسی‌ها مشکل می‌توانست از فریبِ ماسکش سردربیاورد.» بازدیدکننده خود مرگ سرخ است. همه در آن شب می‌میرند. اشراف‌زادگی نمی‌تواند از آن‌چه فقرا بایستی تاب بیاورند، بگریزد.

روزی فرامی‌رسد که انسان باز هم می‌خواند

مرگ سرخ پو در رمان «طاعون سرخ» اثر جک لندن که در سال ۱۹۱۲ به طور بخش‌بخش چاپ شد، به صورت یک بیماری همه‌گیر دوباره پیدا شد. (مرض همان است: «تمام صورت و بدن در یک ساعت سرخ می‌شد.») در ۲۰۱۳ طاعون آمد و تقریباً همه را، اعم از وضیع و شریف، ملل قدرتمند و ناتوان، در گوشه و کنار جهان از بین برد و نجات‌یافتگان را در بیچارگی و بی‌تاب‌بودنی برابر باقی گذاشت. یکی از معدود بازماندگان، پروفسور دانشگاه برکلی کالیفرنیا، یک استاد ادبیات انگلیسی است. هنگامی که مرض به اوج خود رسید، او در دانشکده‌ی شیمی پنهان شد و در برابر ویروس مصون ماند. سال‌ها در هتلی قدیمی در یوسمیتی به‌تنهایی زندگی و از ذخیره‌های غذای کنسروی آن استفاده می‌کرد، تا اینکه بیرون آمد و به گروه کوچکی از رانندگان پیوست که سرپرستی بی‌رحم داشتند. این مرد سابقاً خود نیز راننده بود و حتی توانسته بود همسری برای خود دست و پا کند. رمان سال ۲۰۷۳ را روایت می‌کند، پروفسور که پیرمردی چوپان است، «سینه و شانه‌هایش را با رویه‌ای از پوست بز می‌پوشاند» و مانند یک حیوان زندگی می‌کند. او داستان طاعون سرخ را برای نوه‌هایش می‌گوید. پسرانی که «به زبان‌های یک‌سیلابی و جملات کوتاه تند و تیز که بیشتر صداهای نامفهوم بود تا یک زبان، حرف می‌زدند»، اما در کار با کمان و پیکان بسیار حرفه‌ای بودند. استاد از بدوی بودن آن‌ها ناراحت است. آه‌کشان به آنچه سابقاً سان‌فرانسیسکو بود، نگاه می‌کند: «آن‌جا که چهار میلیون نفر خود را تبعید کردند، امروزه گرگ‌های وحشی پرسه می‌زنند و اولاد وحشی از گوشت و خون‌مان، با سلاح‌های ماقبل تاریخ از خود در برابر غارت‌گران تیزدندان دفاع می‌کنند. فکرش را بکنید! و همه‌ی این‌ها به دلیل مرگ سرخ.»

جک لندن مرگ سرخ را از پو ربود و طرح داستان «طاعون سرخ» را از «واپسین کس» گرفت، با این تفاوت که تأکید لندن بر افول و سقوط بشریت، بسیار کمرنگ‌تر از شلی است. در این باب استاد توضیح می‌دهد: «نژاد بشر محکوم است که در اعماق شب بدوی دوباره غرق شود و باری دیگر صعود خونین خود را به سمت تمدن آغاز کند.» لندن، سرمایه‌داری صنعتی و امپریالیسم را باعث صعود انسان از وحشیگری به تمدن و از کمبود تا فراوانی می‌داند؛ و نه موتور روشنگری پیشرفت اخلاقی. سقوط انسان در نگاه لندن، نزول به قلب تاریکی عصر استعمار است: نوه‌های استاد «تیره‌پوست» هستند. پیش از وقوع طاعون، سرمایه‌داران و امپریالیست‌ها ثروت سرسام‌آوری را گرد آورده بودند. «پول چیست؟» پسران این جمله را از پدربزرگ خود می‌پرسند، وقتی او در سال 2012 این کلمه را در توصیف سکه‌ای که پیدا کرده بودند، به کار می‌برد. («چشمان پیرمرد در حالی که سکه را نگه داشته بود، درخشید.») همه‌ی این‌ها ـ پوست سفید، اموال ـ از بین رفت! بزرگ‌ترین پریشانی استاد به زمانی برمی‌گردد که راننده به زور و اجبار، زنی را به همسری خود درآورده بود که پیش از آن همسر یک نجیب‌زاده بود. «آن‌جا بود، وستا وان واردن، همسر جوان جان وان واردن، ملبس به پارچه‌های ژنده، با دستان زخمی و رنجور و پینه‌بسته، روی آتش اردوگاه خم شده بود و پادویی می‌کرد. وستا در جاه و جلال، یکی از ثروتمند‌ترین نجبایی بود که تاکنون دنیا به خود دیده بود. به همان اندازه هم از فتح قاره‌ای که انسان سفیدپوست تسخیر کرده بود، ناراحت بود. حالا هم غرب و هم شرق دیگر از بین رفته بود. استاد سعی می‌کرد برای نوه‌های سبع خود سقوط شهرهای آمریکایی را که اخبار وضعیت‌شان در اولین روزهای همه‌گیری، پیش از مردن آخرین اپراتور تلگراف، هنوز هم از سراسر کشور به کالیفرنیا می‌رسید، وصف کند:

«شهر نیویورک و شیکاگو در هرج و مرج بودند. . . . یک‌سوم نیروهای پلیس نیویورک از دست رفته بودند. رئیس آن‌ها نیز مُرده بود، به همین ترتیب شهردار. قانون و نظمی باقی نمانده بود. اجساد در خیابان‌ها بدون خاکسپاری رها شده بودند. تمام راه‌آهن‌ها و کشتی‌های حمل مواد غذایی و مواردی از این دست به این شهر بزرگ متوقف شده بودند، خیل اوباش فقیر و گرسنه، فروشگاه‌ها و انبارها را غارت می‌کردند. قتل و دزدی و مستی در همه جا بود. در همان روزها، میلیون‌ها نفر از شهر فرار کرده بودند. در ابتدا ثروتمندان‌، در اتومبیل‌ها و هواپیماهای شخصی‌شان و سپس انبوه مردم‌، با پای پیاده‌، گرفتار در طاعون تن‌ها‌ی‌شان، گرسنه به کشاورزان و هر شهر و روستایی در مسیر خود حمله می‌کردند.

همه‌ی شهرها آتش گرفتند. حتی هواپیمای ثروتمندان در شعله‌های آتش منفجر شدند، جهان یک هیندنبورگ* شد.

«طاعون سرخ» که درست قبل از جنگ جهانی منتشر شده است، همچنین درباره‌ی تاوان جنگ جهانی و حتی تاوان زندگی در جهان هشدار می‌دهد. استاد رمان طاعون سرخ توضیح می‌دهد: «پیش از این‌ها، در جهان فقط تعداد معدودی انسان وجود داشت، بیماری‌های هم انگشت‌شمار بودند.»، «اما با افزایش تعداد انسان‌ها و زندگی در کنار هم در شهرها و تمدن‌های بزرگ، بیماری‌های جدیدی به وجود آمد، میکروب‌های جدیدی وارد بدن آن‌ها شد. بدین ترتیب میلیون‌ها و میلیاردها انسان کشته شدند و هرچه تعداد بیشتری از انسان‌ها در کنار هم جمع شوند، بیماری‌های جدیدتر و وحشتناک‌تری به وجود می‌آید.» نوه‌های او نمی‌توانستند به عمق حرف‌هایش پی ببرند. «سرشماری سال 2010 جمعیت را هشت میلیارد انسان در جهان تخمین زده بود.» آن‌ها به‌سختی او را باور می‌کنند و تصوری ندارند که یک میلیارد یا سرشماری، یا یک جهان، چه می‌‌تواند باشد.

پروفسور گفت: «ده‌هزار سال فرهنگ و تمدن به چشم‌برهم‌زدنی گذشت.» او زندگی‌اش را وقف کتابداری کرده بود تا آن ده‌هزار سال را بایگانی کند. در غاری در تپه‌ی تلگراف، تمام کتاب‌هایی را که توانسته بود پیدا کند، ذخیره کرده بود؛ اگرچه جز او کسی خواندن نمی‌دانست. در فصل آخر رمان، هنگامی که با نوه‌های خود درباره‌ی کلید خواندن کتاب‌ها که همان الفباست حرف می‌زند، می‌گوید: «در کتاب‌ها خرد وجود دارد،» و قول می‌دهد «روزی فرامی‌رسد که انسان باز هم می‌خواند.» آن‌ها نمی‌دانند که او درباره‌ی چه چیزی صحبت می‌کند، اما خواننده می‌داند.

طاعون ویروس فاشیسم است

ساختار رمان طاعون‌محور مدرن از رمان «ایستگاه» اثر استیون کینگ گرفته شده و آثار بعد از آن را می‌توان مجموعه‌ای دانست بین «وقایع سال طاعون» (داستانی واقع در بند دیوارهای قرنطینه) و «واپسین کس» (داستانی واقع در حلقه‌ی نجات‌یافتگان ازپاافتاده). گرچه، در این دو ساختار، دامنه‌ی داستان‌پردازی گسترده است؛ همان‌طور که زمینه برای اخلاق‌گرایی، استدلال تاریخی و تأمل فلسفی نیز وجود دارد. هر رمان طاعون یک تمثیل است.

آلبر کامو رمان را به عنوان مکانی تعریف کرد که در آن انسان با دیگر انسان‌ها تنها می‌ماند. رمان طاعون‌محور اما مکانی است که همه‌ی انسان‌ها همه‌ی انسان‌های دیگر را رها می‌کنند. برخلاف دیگر گونه‌ی داستان‌های آخرالزمانی که در آن‌ها دشمن می‌تواند مواد شیمیایی یا آتش‌فشان‌ها یا زلزله یا مهاجمان بیگانه باشد‌، دشمن در این رمان‌ها دیگر انسان‌ها هستند: لمس انسان‌های دیگر، نفس انسان‌های دیگر و غالباً در رقابت برای کاهش منابع، صرفاً وجود انسان‌های دیگر.

کامو در سال 1947، در رمان خود با عنوان «طاعون»، داستان را درون دیوارهای یک شهر قرنطینه‌شده بین فرانسه و الجزایر در طول جنگ جهانی دوم پیش می‌برد. (سال به صورت -۱۹۴ نوشته شده است). با وجود تمام پیش‌گویی‌ها و غیب‌گویی‌ها و بلاگردان‌ها، همان لندن در سال 1665 است. دکتر برنارد ریو در ابتدا نمی‌تواند علائم مرض را تشخیص دهد. (رمان از دفترچه‌ی یادداشت‌های ریو در سال طاعون نوشته شده) موشی را می‌بیند که لنگ‌لنگان حرکت می‌کند:

«تلوتلو می‌خورد و پشمش خیس بود. حیوان ایستاد و ظاهراً تلاش می‌کرد تعادلش را به دست آورد، دوباره به سمت دکتر حرکت کرد، دوباره ایستاد، سپس با کمی فشار به دور خودش چرخید و به پهلو افتاد. دهانش اندکی باز و خون از آن جاری بود. پزشک پس از لحظه‌ای نگاه کردن به آن، به طبقه‌ی بالا رفت.»

موش‌ها از سرداب‌ها بیرون می‌آیند و در خیابان‌ها، کپه‌‌کپه می‌میرند. با این حال، نه دکتر و نه هیچ‌کس دیگر به‌هیچ‌وجه کاری انجام نمی‌دهند تا این‌که اولین مورد انسانی رخ می‌دهد، مرگ یک دربان. آنگاه پشیمانی شروع می‌شود: «با بررسی مرحله‌ی اول و با توجه به وقایع بعدی، همشهری‌های‌مان فهمیدند که هرگز خواب هم نمی‌دیدند که شهر کوچک ما برای چنین صحنه‌های هولناکی مثل مرگ انبوه موش‌ها در روشنی روزها و مرگ دربان‌ها با بیماری‌های عجیب و غریب انتخاب شود.»

خیلی زود فهمیدیم که «کل شهر تب داشت.» تعداد موارد افزایش می‌یابد و سپس جهش رخ می‌دهد. یازده کشته در چهل‌وهشت ساعت و بعد بیشتر. کمیته‌ی بهداشت دولت مایل به استفاده از کلمه‌ی «طاعون» نیست، اما مادامی که نام طاعون به کار نرود، اجرای اقدامات اضطراری درخور میسر نمی‌شود. اطلاعیه‌ها ارسال می‌شوند، اما تنها در مکان‌های گمنام و بسیار کوچک و همان‌طور که دکتر مشاهده کرده، «به‌سختی می‌توان در این یادداشت‌ها هرگونه نشانه‌ای را مبنی بر اینکه مقامات به طور مستقیم با این وضعیت روبه‌رو بودند، پیدا کرد.» سرانجام، دولت در یأس و ناامیدی، سیاست «کشتار موش‌ها» را اتخاذ کرد و وقتی سی نفر در یک روز مردند، شهر را بست.

طاعون البته ویروس فاشیسم است. هیچ‌کس در این شهر تا دیر نشده، فکری به حال موش‌ها نمی‌کند. حتی اگر طاعون «آینده را از بین ببرد، سفر‌ها را لغو کند، نظرخواهی‌ها را خاموش کند». تنها تعداد کمی به موش‌ها توجه خواهند کرد، حتی بعد از اینکه خیلی دیر شده باشد. این اشتباه آن‌هاست: «خود را آزاد می‌پنداشتند، اما تا زمانی که مرض و آلودگی وجود دارد، هیچ‌کس آزاد نخواهد بود.»

«طاعون» کامو همه‌گیر نمی‌شود، به این معنا که طاعون هرگز از شهر فراتر نمی‌رود، اما طاعونی است بی‌پایان. اما آنچه ریو از تاریخ می‌آموزد، این است که در کل تاریخ بشریت تنها یک طاعون وجود دارد، طاعونی که از جایی به جای دیگر می‌رود، در گذر زمان، از «شهرهای چینی با قربانیانی که در سکوت میان رنج و عذاب خود تقلا می‌کنند» تا «تشک‌های نمناک و گندیده‌ی چسبیده به کف لجن‌گرفته در خانه‌های جذامی قسطنطنیه، جایی که بیماران را با چنگک از رخت‌خواب جدا می‌کنند،» تا «گاری‌های حمل بار اجساد مردگان که در تاریکی خالی از جنبنده در لندن می‌غرند، شب و روز، هر کجا پر شده از فریاد رنج آدمی.» مورد بعدی در لیست کدام است؟ آشویتس، داخاو، بوخن‌والد. انسان خود طاعون است.

ریو، مفتون از این حقیقت، در یک پناهگاه ناخواسته محبوس است و از تنهایی عذاب‌آور و بیگانگی و بی‌رحمی مدرنیته رنج می‌کشد:

«گاهی در نیمه‌شب، در سکوت بزرگ شهر خواب‌آلود، دکتر قبل از رفتن به رختخواب برای چند ساعت خوابی که به خود اختصاص می‌داد، رادیو‌اش را روشن می‌کرد. از انتهای زمین، در هزاران مایل زمین و دریا، بلندگوهای مهربان و خوش‌ذوق سعی در ابراز احساس همدردی خود داشتند و در واقع چنین کردند، اما در عین حال، ناتوانی مطلق انسان را در به اشتراک گذاشتن واقعیت درد و رنج نادیدنی‌اش ثابت می‌کردند.»

برای کسانی که در انزوا هستند، جهانی وجود ندارد: «طاعون همه‌‌چیز و همه‌کس را بلعیده بود.» آن‌ها در آخرین لحظه توسط یک سرم نجات می‌یابند و شهر در شادی غوطه‌ور می‌شود. در سطور پایانی رمان، دکتر به خواندن خود فکر می‌کند: «او از آنچه آن جمعیت شاد نمی‌دانستند اما می‌توانستند از کتاب‌ها بیاموزند، آگاه بود: باسیلِ طاعون هرگز نمی‌میرد یا تا ابد ناپدید نمی‌شود و احتمالاً روزی فرامی‌رسد که برای به مصیبت افکندن و آگاهانیدن انسان‌ها، دوباره موش‌هایش را بیدار کند و آن‌ها را بفرستد تا در شهری شاد بمیرند.» آدم‌ها همیشه موش خواهند شد.

کوری وضعیت آدمی است

مشاهدات کامو در مورد «ناتوانی مطلق انسان در به اشتراک گذاردن واقعیتِ رنج‌ نادیدنی‌اش»، موضوع بازتجسم درخشان و ویرانگر داستان طاعونی دیگری شد به نام «کوری» از خوزه ساراماگو که در سال 1995 به چاپ رسید. در این داستان، دکتری شبیه به دکتر دفو (یک چشم‌پزشک) نوعی نابینایی را تشخیص می‌دهد که انسان‌ها را تا مرتبه‌ی حیوانات پایین می‌کشد. «کوری» به عنوان یک تمثیل تاریخی، دولت استبدادی قرن بیستم را نشان می‌دهد: نهادینه کردن آسیب‌پذیری، بی‌رحمی حاکمان نظامی. وقتی بیماری اوج می‌گیرد، دولت همه‌ی نابینایان را جمع‌آوری کرده و آن‌ها را در یک پناهگاه روانی محبوس می‌کند؛ جایی که کورکورانه با یکدیگر درگیر می‌شوند. دزدی می‌کنند، تجاوز می‌کنند. ساراماگو در سیاه‌ترین مشاهدات رمان می‌نویسد: «نابینایان همیشه در حال ستیزه‌اند، همیشه در حال ستیزه بوده‌اند.»

لیکن «کوری» سیاه‌تر از هر درس تاریخ است. برای ساراماگو، کوری یک مرض نیست. کوری وضعیت آدمی است. در رمان تنها یک نفر بینایی‌اش را حفظ کرده است. او برای نابینایان می‌خواند که برای آن‌ها، هم آرامش‌بخش است و هم مایه‌ی تعجب: «ما کاملاً به درد این کار می‌خوریم، گوش‌دادن به کسی که داستان انسان‌هایی را برای‌مان می‌خواند که پیش از ما می‌زیستند.» از بین رفتن دانش نهایت ترس و وحشت در هر طاعون جهانی است؛ زیرا که خواندن شفای نهایی است. این ادراک است که چشم‌پزشک ساراماگو را هنگام از دست دادن بینایی‌اش، قبل از شناختن این بیماری گرفتار می‌کند: درک گران‌مایگی، زیبایی و شکنندگی دانش. پزشک وقتی با دیدن بیماری که به ناگهان و غیرقابل‌توضیح کور شده بود ـ نه سیاه بلکه فقط سفیدی شیری را می‌بیند ـ  متحیر مانده است، به خانه رفته و بعد از شام سراغ کتاب‌های کتابخانه‌اش می‌رود. «نیمه‌شب، كتاب‌هایی را كه مطالعه كرده بود، كنار گذاشت، چشمان خسته‌اش را مالید و روی صندلی خم شد.» تصمیم گرفت به رختخواب برود. «یک دقیقه پس از جمع‌آوری كتاب‌ها و برگرداندن آن‌ها به قفسه اتفاق افتاد. ابتدا فهمید که دستانش را نمی‌بیند، بعد به کوری خود آگاه شد.»

همه چیز سفید شد. سفید مثل یک صفحه‌ی خالی.

*سانحه‌‌ی آتش‌سوزی در کشتی هوایی ال‌زد ۱۲۹ هیندنبورگ  که در تاریخ ۶ مه ۱۹۳۷ میلادی رخ داد.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید