احسان کرم ویسی: ژان تولی با قصد آزار خواننده کتاب می‌نویسد

0
158
مصاحبه با احسان کرم ویسی
گفت‌وگو با مترجم کتاب‌های آدمخواران و مغازه‌ی خودکشی

لطفاً کمی از فعالیت‌هایتان در حوزه‌ی ترجمه بگویید. در انتخاب اثر برای ترجمه، به چه مؤلفه‌هایی توجه می‌کنید؟

ترجمه برای من با سرک‌کشیدن به ترجمه‌های دیگران شروع شد. نه به قصد فضولی، بلکه دوست داشتم زبانم را تقویت کنم. من در یادگیری زبان مشکل داشتم. در کلاسِ زبان، دانش‌آموز زبر و زرنگی نبودم. حتی در دوره‌ی دبیرستان، درس زبان انگلیسی را تجدید شدم! به نظرم همان اتفاق جرقه‌ی زبان‌آموزی من تا به امروز بود. کنجکاو شدم که واقعاً زبان چیست و چه‌طور می‌شود زبان تازه‌ای را فراگرفت. اگر دوست دارید به شما هم بگویم، باید عرض کنم که هنوز نمی‌دانم! هنوز هم دارم یاد می‌گیرم و فکر نکنم هیچ‌وقت بفهمم چه‌طور می‌شود در یک زبان، مهارت کامل یافت. اینکه چه‌طور شد که دست به ترجمه بردم، باید خدمتتان عرض کنم که من یک علاقه‌مند به کتاب و ادبیات بودم، مثل خیلی‌های دیگر. دوست داشتم نویسنده شوم، نشد. هنوز هم دوست دارم و تمرین می‌کنم. ترجمه را هم برای دل خودم انجام می‌دادم. گاهی ترانه‌ای، شعری، داستانی ترجمه می‌کردم و متأسفانه به چاپ هم می‌رساندم. اینکه می‌گویم متأسفانه به این خاطر است که به عقیده‌ی من، چند کار اول هر مترجم تمرین است و بهتر است آن‌ها را پیش خودش نگه دارد، تا بعد از تمرین کافی، اگر صلاح دید، دستی به سر و رویشان بکشد و به شکل شایسته‌تری به مردم ارائه کند.

چون دوست دارم ترجمه‌هایم را خودم انتخاب کنم، الآن دیدی که به انتخاب اثر دارم، هدفمندانه‌تر است. ترجیح می‌دهم کتابی که انتخاب می‌کنم ترجمه نشده باشد، اثر شاخصی در ژانر خودش باشد. (البته این به معنی معروف بودن اثر نیست) دوست دارم اثری را ترجمه کنم که در کل، متن تاثیرگذاری داشته باشد. مهم نیست اگر شاهکار نباشد؛ مهم این است که خواننده با خواندنش تحت‌تأثیر قرار بگیرد. شاید ما که آمار مطالعه‌مان پایین است، نیاز داشته باشیم آثاری بخوانیم که یقه‌مان را بگیرند یا یک سیلی به صورتمان بزنند؛ کتاب‌هایی که تکانمان بدهند. ترجیح من کتاب‌هایی است که خواننده را شوکه می‌کند و کمی به فکر فرومی‌برد.

چه شد که سراغ ترجمه‌ی آثار ژان تولی رفتید؟ کمی از سبک نویسندگی‌اش برایمان بگویید.

راستش نمی‌توانم بگویم که براساس یک برنامه‌ریزی دقیق به ژان تولی رسیدم. خیلی تصادفی چشمم به مغازه‌ی خودکشی‌اش افتاد، خواندم، لذت بردم، ولی تصمیم به ترجمه‌اش نگرفتم. مدتی گذشت. چند کار دیگر هم از ژان تولی خواندم. آدم‌خواران هم جزوش بود. به نظر خودم، مغازه‌ی خودکشی یک کار نو و باارزش آمد و تصمیم به ترجمه‌اش وقتی جدی شد که با یکی از دوستانم درباره‌اش صحبت کردم. کتاب‌های ژان تولی به‌اصطلاح جزو ادبیات سیاه هستند؛ البته رگه‌هایی از طنز در همه‌ی آثار این نویسنده دیده می‌شود. تاریخ، اجتماع، پوچی، امید، ناامیدی، مرگ و خشونت از مضامین آثار او هستند. در همین کتابِ آدم‌خواران او با مفهوم جمعیت و مردم بازی می‌کند. این مفاهیم برای ما اغلب، قدرت و همبستگی را تداعی می‌کنند؛ درحالی‌که او با وارونه‌کردن این مفاهیم ما را با جلوه‌‌ای تلخ و وحشتناک آشنا می‌کند. به همین خاطر آدم با خواندن کتا‌ب‌های ژان تولی اذیت می‌شود. او با قصد و نیتِ آزارِ خواننده کتاب می‌نویسد. این شاید برای خیلی‌ها جای تعجب داشته باشد. پایانِ مغازه‌ی خودکشی خواننده را می‌آزارد. به او سیلی می‌زند. او را شوکه می‌کند. ممکن است شما این را ضعف کار بدانید؛ ولی در واقع این‌طور نیست. ژان تولی نویسنده‌ای است که با نشان‌دادن روی سیاهِ زندگی به شما، نکته‌هایی می‌گوید که گرچه برایتان تلخ‌اند؛ قابل ردکردن هم نیستند. در بازخوردهایی که بعد از انتشار مغازه‌ی خودکشی گرفتم، بعضی‌ها می‌گفتند که این کتاب برای نوجوانان است. اصلاً هیچ‌کدام از آثار ژان تولی را نباید دست یک نوجوان داد. بهترین راه خواندن این آثار این است که ما ژانر کتاب را بشناسیم. کسی که کمدی سیاه می‌خواند، باید با قواعد آن آشنا باشد. مغازه‌ی خودکشی هم کمدی سیاه است، هم فانتزی سیاه و هم ادبیاتِ آخرالزمانی. وقتی ما قواعد را بلد باشیم، درک بهتر و عمیق‌تری از اثر پیدا خواهیم کرد.

ترجمه‌ی قبلی‌تان (مغازه‌ی خودکشی) بارها تجدید چاپ شده است. آیا ناشر یا مترجم دیگری برای ترجمه‌ی این کتاب اقدام کرده‌اند؟

توی فیپا دیدم که ناشری در قم قرار است ترجمه‌ای تازه از مغازه‌ی خودکشی منتشر کند. حقیقتش چندان خوشحال نشدم؛ چون ظاهراً مترجمش از اساتید ترجمه‌های مجدد است. احتمالاً یک اثر بازاری از کار دربیاید. اگر ترجمه‌ی بهتری از کاری که تو کرده‌ای منتشر شود، باید خوشحال هم بشوی. به هر حال، ترجمه فرآیندی چرخشی است و هر چند سال احتیاج است که ترجمه‌ی تازه‌ای از یک اثر منتشر شود. منتها بحث اینجاست که اگر قرار بر ترجمه‌ی مجدد است، باید گامی جلوتر نهاد و پیشرفتی حاصل کرد. متأسفانه اکثر ترجمه‌های مجدد، گام که چه عرض کنم، پرتاپ موشک‌واری به عقب‌اند.

از داستان آدم‌خواران بگویید؟ چه شد که به ترجمه‌ی آن علاقه‌مند شدید؟

آدم‌خواران سه سال بعد از مغازه‌ی خودکشی نوشته شده و عنوان اصلی کتاب «اگه دوست داری آن آقا را بخور» است. این کتاب را با توجه به حال و هوای آن ترجمه‌ کردم. این داستان براساس یک واقعه‌ی تاریخی نوشته شده است. در دهکده‌ای به نام اوتفای، جوانی را به یک جرم ساختگی می‌گیرند، کتکش می‌زنند، شکنجه‌اش می‌دهند، به اعدام محکومش می‌کنند و در نهایت می‌سوزانند و می‌خورندش. ممکن است اغراق‌شده به نظر بیاید؛ ولی هولناکی ماجرا اینجاست که واقعاً چنین اتفاقی افتاده و ژان تولی‌، با جزئیات، توصیف این صحنه‌های زجرآور را در کتابش آورده است. بعد از مغازه‌ی خودکشی قصد نداشتم کتابی از ژان تولی ترجمه کنم. با این کتاب واقعاً اذیت شدم. برای اینکه لحن و فضای کار درست دربیاید، روی زبان و واژگانش خیلی کار کردم. بدون شک، ایرادهایی هم در کار من وجود دارد؛ اما امیدوارم توانسته باشم فضای تلخش را به‌خوبی به فارسی درآورم. این دیگر چیزی نیست که خودم بخواهم درباره‌اش نظر بدهم.

اذیت‌شدن من فقط به ترجمه‌ی کتاب برنمی‌گردد. من در دوره‌ای این اثر را ترجمه کردم که به یک‌باره همه‌چیز عوض شد. با گرانی‌ها و مشکلاتی که در جامعه و بین مردم می‌دیدم، به آدم‌خواری انسان‌ها ایمان آوردم. با چشم‌های خودم، دور و برم را می‌دیدم که برخی آدم‌ها بدون ذره‌ای محبت و انسانیت، چه‌گونه به انسانی دیگر اجحاف می‌کنند. این هم یک جور آدم‌خواری است. واقعاً این کار تجربه‌ی تلخی بود؛ اما لازم بود. این کتاب جلوه‌ای دیگر از مردم است. من با ترجمه‌ی این کتاب به شکلی اعتراضم را نشان دادم. برای همین الآن که کتاب منتشر شده، کمی آرام شده‌ام. امیدوارم این اثر خوانده شود و مردم با هم مهربان‌تر شوند. چیزی که الآن به آن نیاز داریم، همین محبت‌هاست. به زبان، ساده اما در عمل، سخت و پیچیده است.

آیا کتاب دیگری می‌شناسید که به فضای این کتاب نزدیک باشد؟

در کتاب «محاکمه»ی کافکا، یوزف کا را به جرمی نامعلوم دستگیر می‌کنند و به دادگاهی عجیب و تودرتو می‌برند و در نهایت به مرگ محکومش می‌کنند. کم‌تر نویسنده‌ای است که آثار کافکا را نخوانده باشد. شاید این کتاب فضایی کافکایی داشته باشد؛ ولی عرض کردم که داستان آدم‌خواران براساس واقعیت نوشته شده است. در «مزرعه‌ی حیوانات» جورج اوروِل هم شاهد چنین وارونگی‌ای هستیم؛ منتها در رأس حکومت، این وارونگی باعث دیگرخواری می‌شود.

فکر می‌کنید چرا نویسنده در سال 2009 سراغ این واقعه‌ی تاریخی رفته است؟ آیا می‌توان برای این واقعه مصداقی در جوامع امروزی پیدا کرد؟

به نظرم در جامعه‌ی انسانیِ معاصر هم این کتاب مصداق دارد. گاهی در خبرها می‌خوانیم که چنین اتفاقاتی روی داده است. اینجا ما با بی‌رحمی و دیگرکُشی طرفیم که در ذات آدم‌ها نهفته است. کسانی که به‌ظاهر دوست هستند، به‌ناگاه دشمن می‌شوند. در شرایط حاد، این دشمن به یک چیز فکر می‌کند: نابودی و این نابودی به شیوه‌های مختلف انجام می‌شود. در این کتاب، مردمِ دهکده به نابودی آلن می‌اندیشند و البته به بدترین شیوه نابودش می‌کنند؛ یعنی می‌خورندش. پس فضاهای کافکایی فقط در عالم ادبیات اتفاق نمی‌افتند. آن‌ها در جهانِ واقعیت هم روی می‌دهند. همه‌ی این‌ها تلخ اما واقعی هستند. خواننده بهای این تلخی را با آزرده‌شدن می‌پردازد و این آزار ممکن است به آگاهی منجر شود. اگر این اتفاق بیفتد، ما یک قدم رو به انسانیت برداشته‌ایم. این هم شیوه‌ای است که ژان تولی برای خواننده‌اش در نظر گرفته است.

آیا از این کتاب اقتباس نمایشی یا سینمایی صورت گرفته است؟

نمایش‌هایی با اقتباس از این کتاب روی صحنه‌ی تئاتر رفته‌اند؛ ولی هنوز فیلمی براساس آن ساخته نشده است.

شما در این کتاب، برخلاف معمول به جای پیش‌گفتار، پس‌گفتار نوشته‌اید، دلیل آن را توضیح می‌دهید؟

یک دلیل اینکه تمایل داشتم خواننده بدون کم‌ترین پیش‌زمینه‌، وارد فضای داستان شود؛ به این شکل بیش‌تر تحت‌تأثیر وقایع قرار می‌گیرد. از طرف دیگر در یادداشتی که برای کتاب نوشته بودم، شرح کاملی از واقعیتِ ماجرا آمده بود و داستان را لو می‌داد. ازآنجاکه ناچار بودم واقعیتِ ماجرا را بنویسم تا خواننده به واقعی بودن داستان پی ببرد و بداند که واقعاً چنین اتفاقی با همان شخصیت‌ها در دهکده‌ای به نام اوتفای روی داده است؛ ترجیح دادم که یادداشتم به پایان کتاب برود.

اکنون مشغول ترجمه‌ی چه کتابی هستید؟ آیا قصد دارید باز هم از آثار ژان تولی ترجمه کنید؟

راستش قصد ندارم دیگر کتابی از ژان تولی ترجمه کنم. پروژه‌های دیگری دارم که باید به آن‌ها بپردازم. حدود یک سال است مشغول ترجمه‌ی کتابی هستم که به‌شدت مرا درگیر خودش کرده است. اواخر ترجمه هستم؛ ولی هنوز کار دارد. امیدوارم تا دو سه ماهِ دیگر تمامش کنم و به ناشر تحویل بدهم. آن کتاب هم یک کمدی سیاهِ درجه‌یک است. از بهترین‌هایی است که خوانده‌ام. فضایش به «مغازه‌ی خودکشی» شبیه است؛ ولی در این یکی، با یک موزه‌ی عجیب‌وغریب سروکار داریم.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید