در جست‌وجوی غایت زندگی؛ درباره‌ی کتاب «لبه‌ی تیغ»

0
86

«لبه‌ی تیغ» با عنوان اصلی The Razor’s Edge معروف‌ترین و محبوب‌ترین رمان «سامرست موام» است. این کتاب در سال 1944، یعنی یک سال پیش از پایان جنگ جهانی دوم به چاپ رسید. البته ماجرای داستان مربوط به چند سال پس از جنگ جهانی اول و تأثیر آن بر زندگی فردی به نام «لِری» است. آن سال‌ها نویسندگان زیادی در انکار وجود خدا و پوچی زندگی بشر نوشتند. کتاب لبه‌ی تیغ از این منظر متفاوت است؛ چون شخصیت اصلی آن در جست‌وجوی خدا و پی‌بردن به غایت زندگی ا‌ست.

در کل کتاب لبه‌ی تیغ شاید ما با کمتر از ده شخصیت آشنا شویم که از میان آن‌ها هم فقط به زندگی چند شخصیت نفوذ می‌کنیم و از کنار عده‌ای دیگر به‌راحتی می‌گذریم. رمان لبه‌ی تیغ با زندگی «الیوت» شروع می‌شود. خوش‌گذرانی‌ها، ثروت و مهمانی دادن الیوت ما را به فکر می‌برد که شاید با یک گتسبی بزرگ دیگر طرفیم، اما بعد از پنجاه صفحه می‌فهمیم این تنها بخشی از حواشی داستان است. همان آب و رنگی که نویسنده و نقاش به بک‌گراند اثر خود می‌دهند تا زیباتر جلوه کند و البته که سامرست موام به‌خوبی از عهده‌ی آن برآمده است. الیوت تنها یک واسطه بود که ما با خواهرزاده‌اش، «ایزابل» آشنا شویم و ایزابل هم واسطه‌ای که ما با «لِری» آشنا شویم.

 داستان لبه‌ی تیغ در مورد لِری است. جوانی که به‌خاطر قد بلندش خود را بزرگ‌تر از سنی که هست معرفی می‌کند و به جنگ می‌رود: اولین جنگ جهانی. لِری وقتی از جنگ بازمی‌گردد، به آدم دیگری تبدیل شده و دیگر از آن جوان شوخ‌طبع خبری نیست. هرچند که هنوز مهربان است، چهره و رفتارش را سکوتی پوشانده و با هیچ‌کس در مورد تجربیاتش از جنگ و اینکه چه بر سرش آمده سخن نمی‌گوید.

شخصیت‌های رمان لبه‌ی تیغ

زندگی شخصیت‌های رمان لبه‌ی تیغ تقریباً معمولی است؛ اما باز هم وجوه قابل‌توجهی دارند. مثلا «گَری» پسر یک میلیونر آمریکایی است. پدرش از دوران نوجوانی به او آموزش‌هایی داده تا بتواند جایگاه خود و اداره‌ی شرکتش را به او بسپارد. مسیر زندگی‌ گری از کودکی مشخص شده و همان را طی می‌کند. زمان رویارویی با بحران اقتصادی آمریکا، او به ناگهان می‌بیند که تمام سرمایه‌اش از بین رفته و باید همه‌ی دارایی‌اش را برای پرداخت بدهی‌هایش بفروشد. از طرفی پدرش نیز مرده و دیگر نیست که از او حمایت کند. او در پی این اتفاقات، دچار سردرد‌های وحشتناکی می‌شود که تا بیست‌وچهار ساعت بعد، توان انجام هر کاری را از او می‌گیرد. الیوت به گری کمک می‌کند تا در فرانسه جایی برای استراحت داشته باشد و بتواند انرژی ازدست‌رفته‌اش را بازیابد. لِری به او کمک می‌کند تا بتواند بیماری‌اش را پشت سر بگذارد و اعتمادبه‌نفس از‌دست‌رفته را بازگرداند و در نهایت، ایزابل با به ارث بردن ثروت الیوت آن را به گَری واگذار می‌کند تا دوباره به عرصه‌ی تجارت بازگردد. گَری در تمام طول مدت زندگی‌اش مورد حمایت و کمک این و آن بود و همان مسیر ثابت را طی کرد؛ بدون اینکه از خود حرکت خارق‌العاده‌ای در زندگی نشان دهد.

«سوزان» زنی بود که دوست داشت آزاد باشد و به آزادی خودش بسیار احترام می‌گذاشت. از طرف دیگر به رابطه با هنرمندان علاقه داشت و تنها با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کرد. او مدل نقاشی و مجسمه‌های آن‌ها می‌شد، اما اگر می‌دید احتمال موفقیت شخص موردنظرش پایین است، او را رها می‌کرد و به طرف شخص دیگری می‌رفت.

«ایزابل» هم که در همان صفحات اول کتاب او را به‌عنوان دختری جذاب و زیبا و از خانواده‌ای ثروتمند می‌شناسیم، شخصی معمولی بود. آن‌قدر زیبا بود که چشم چند نفری از پسران جوان دنبالش باشد، اما چون از بچگی با لِری بزرگ شده بود، دل در گرو عشق او داشت. هرچند که از نظر راوی، نگاه ایزابل به لِری حالتی مادرانه داشت و جوری بود که انگار می‌خواست همیشه مواظبش باشد.

«سوفی» را باید از بخت‌برگشته‌ترین شخصیت‌های رمان دانست. کسی که در کودکی همبازی لِری بود و با هم شعر و کتاب می‌خواندند. هر دو از یک سطح اجتماعی بودند، برخلاف گری و ایزابل که جزئی از طبقه‌ی مرفه جامعه محسوب می‌شدند. سوفی شعر می‌گفت و طبعی لطیف داشت، اما سرنوشت داستان دیگری را برای او ترتیب داد.

خود راوی، یعنی «سامرست موام» نیز در داستان حضور دارد. مانند بسیاری از داستان‌های «هنری میلر»، «دشیل همت» و «لیلیان هلمن»؛ نویسنده‌ی داستان یکی از شخصیت‌های مهم آن است. او دوستی دورادوری با الیوت داشت و همین سبب آشنا شدنش با زوج ایزابل و لِری شد و جالب اینکه هر دوی این شخصیت‌ها به موام اعتماد کرده و سفره‌ی دلشان را برای او باز کردند. آن‌ها مانند بهترین دوستشان با او رفتار می‌کنند؛ چراکه موام در داستان تنها یک گوش شنواست، بدون هیچ‌گونه قضاوت سرگذشت زندگی و ماجراهای آن‌ها را می‌شنود و برای ما روایت می‌کند.

اما شخصیت اصلی داستان لِری ـ خود نویسنده در پایان کتاب می‌گوید داستان من در مورد لِری است ـ یک انسان معمولی نبود. کسی نبود که مانند باقی شخصیت‌ها در کوچه و خیابان یا هر جای دیگری مرتب به او بربخوریم. لِری یک تجربه‌ی زودهنگام در مورد مرگ، گذشت، فداکاری و دوستی داشت. او یکی از دوستانش را در جنگ از دست داد. دوستش خود را قربانی کرد تا لِری کشته نشود و در نهایت خودش هدف دشمن قرار گرفت. دوستش حتی تا آخرین لحظه‌ که خون فراوانی ازش می‌رفت، گمان نمی‌کرد که بمیرد. آنچنان از مرگ نمی‌ترسید و آن‌قدر شجاع و سرزنده‌ بود که کسی باورش نمی‌شد مرده باشد. لِری ماجرای او را تنها دو بار برای دو نفر یعنی ایزابل و سوزان تعریف کرد. جایی می‌گوید: «مرده‌ها وقتی مرده‌اند، عجیب مرده به نظر می‌رسند.» مردن دوستش آن هم به همین سادگی جلوی چشم‌هایش باعث شد به دنبال معنای زندگی و خدا بگردد. حتی زمانی که ایزابل به او می‌گوید «خیلی‌ها در دنیا پیش از تو دنبال آن‌ها گشته‌اند و به نظریاتی رسیده‌اند»؛ باز لِری قانع نمی‌شود و می‌گوید رویزبروک به جواب سؤال‌های او رسیده است.

آشنایی با رویزبروک

رویزبروک عارف و راهب مسیحی قرن چهارده میلادی با آثاری که از خود به جا گذاشته است، در عرفان مسیحی تأثیر بسزایی دارد. رویزبروک قائل به هفت مؤلفه و بُعد، شامل «یکی شدن خواسته‌ی بنده با خواسته‌ی خداوند»، «فقر»، «پاکی جسم و جان»، «تواضع»، «کوشیدن برای ورود به شکوه الهی و بارگاه خداوند»، «اتحاد با تثلیث همراه با مراقبه‌ی محض» و «فنا در ذات خداوند» است. به باور او، انسان بر صورت و شباهت خداوند خلق شده و خداوند در وی، حقیقتی معنوی و جاودانه به ودیعت نهاده است.

همان‌طور که در صفحات بعدی داستان می‌خوانیم، لِری راهی را می‌رود که پیش از او عارفی به نام رویزبروک یافته و پیموده بود: «راهی برای یافتن خدا». مسیر و شوق و کنجکاوی لِری برای دانستن، مثال این جمله‌ی معروف مولاناست: «در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صدهزار عالَم مُلکِ او شود که نیاساید و آرام نیابد.»

جالب است بدانید مولانا و رویزبروک دو عارف هم‌عصر بودند و هر دو در یک صده زندگی می‌کردند.

مسیر رسیدن به خدا در اثر سامرست موام

آشنا شدن لِری با «کاستی»، کارگر معدن، یکی از حوادث عجیب داستان بود. کاستی کتاب‌های زیادی خوانده بود اما از آن‌ها حرف نمی‌زد؛ مگر در حالت مستی. جملاتی می‌گفت که لِری را سخت به فکر وا می‌داشت، اما خودش ادعا می‌کرد که در حال مستی بود و هیچ‌کدام از جملات را یادش نمی‌آید. اولین شبی که آن‌گونه صحبت کرد لِری را ترساند، اما همان جریان باعث شد خوب در خاطرش بماند: «دنیا آفریده نشده چون از هیچ فقط هیچ به وجود می‌آید. دنیا تجلی ذات ابدیت است. بدی هم مانند خوبی تجلی بی‌واسطه‌ی خداوند است.»

این یکی از بزرگ‌ترین سؤالات لِری بود. او می‌خواست بداند چرا بدی در دنیا وجود دارد و چرا انسان‌ها ناگزیر به جنگ هستند و این‌گونه به جواب سؤال‌هایش رسیده بود.

در جایی لِری آفرینش توسط خداوند را با کارهای بتهوون مقایسه می‌کند و می‌گوید ستایش از طرف بندگان کاری بس بیهوده است: «راهب‌ها به من می‌گفتند خداوند جهان را برای حمد و ستایش خودش خلق کرده است. این به نظرم هدفی ارزشمند نبود. آیا بتهوون برای این سمفونی‌هایش را می‌ساخت که ستایشش کنند؟ من که باور نمی‌کنم. به عقیده‌ی من، او آن‌ها را ساخت، چون موسیقی درون روحش نیاز به تجلی داشت و یگانه کاری که کرد این بود که تا می‌تواند آن‌ها را به کمال برساند.»

بعد از تجربه‌ی معدن، تجربه‌ی زیستن در هند جزئی از عجیب‌ترین تجارب سفرها یا به قول خودش ولگردی‌هایش بود. ده سال بعد، یعنی وقتی که لِری در دهه‌ی سی زندگی‌اش قرار دارد، ماجراهای عجیب هند را برای موام تعریف می‌کند. اینکه یکی از همسفرهایش به او می‌گوید شرق چیزهای زیادی برای یاد دادن به غربی‌ها دارد و همین باعث می‌شود لِری با آنکه آنچنان تمایلی نداشت پا به خاک هند بگذارد، پنج سال در آن زندگی کرد. از نظر مذهب هندو جهان هیچ آغاز و پایانی ندارد، ولی بی‌وقفه از رشد به تعادل، از تعادل به زوال، از زوال به انحلال و از انحلال به رشد می‌رسد و این چرخه همین‌طور تا ابدیت ادامه می‌یابد.

در آن‌جا با شخصی به نام شری گانشا آشنا می‌شود؛ کسی که می‌تواند جواب بسیاری از سؤال‌های او را بدهد. وقتی به آنجا می‌رسد، از او می‌خواهد گوروی او شود.

به چه کسی گورو می‌گویند؟

آموزگاران و راهنمایان در دین‌های هندوگرایی و بوداگرایی را «گورو» می‌گویند. گورو همان معادل «مرشد» در صوفی‌گری است. در دین‌های آسیایی، به گورو به عنوان کانالی برای دریافت فرزانگی نگریسته می‌شود.

لِری بعد از پذیرفته‌شدن با مرید دیگری آشنا می‌شود که اتفاقاً جنگلبان است. او کلبه‌ی خودش را به لِری نشان می‌دهد و می‌گوید هر وقت که بخواهد می‌تواند به آنجا برود. یکی از صبح‌هایی که لِری برای دیدن طلوع خورشید در آن کلبه بیدار می‌شود؛ تجربه‌ای به دست می‌آورد که بسیاری از مریدان سالیان سال در پی آن بودند: «زیبایی چشمان مرا مسحور خود کرد. هیچ‌گاه شادی و شعفی چنان خارق‌العاده و آسمانی حس نکرده بودم. احساس عجیبی داشتم. رعشه‌ای از پاهایم شروع شد و تا سرم رفت. گویی به ناگاه از جسمم رها شده و در کالبد پاک و روحانی‌ام زیبایی را حس می‌کردم. گویی دانشی فراتر از دانش بشری مرا در بر گرفته بود، چنان که همه‌ی مفاهیم گنگ روشن و همه‌ی معماها برایم حل شده بودند.»

لِری در آنجا اشراق را تجربه کرده بود و بعد از آن از هند خارج شد. به چیزی که می‌خواست رسیده بود. فقط یک مرحله مانده بود تا به رهایی بی قید و بند و آزادی مطلوبش برسد. آن هم این بود که از شر آن پولی که ماهیانه به حسابش واریز می‌شد رها شود. پولی که باعث شده بود چنین تجربیاتی در زندگی به دست آورد و به فردی محتاج نباشد. لِری از بابت آن شکرگزار بود، اما آن را نوعی بندگی نیز می‌دانست و رهایی از آن آزادی‌اش را تکمیل می‌کرد. در جایی می‌گوید: «شرط رستگاری نه کناره‌‎گیری از دنیا که انکار خود بود.»

و در آخر

الیوت هنگام مرگ، شعری از لندور شاعر انگلیسی می‌خواند:

«با هیچ‌کس پیکار نکردم، چون کسی را شایسته‌ی پیکار با خویش نیافتم

نخست به طبیعت عشق ورزیدم و آن‌گاه با هنر

هر دو دستم را با آتش زندگی گرم کردم

آن گرما فرو می‌نشیند و من نیز مهیای رفتنم.»

این شعر را الیوت می‌خواند، اما گویای زندگی لِری نیز هست؛ با این تفاوت که او تمام زندگی‌اش را بر لبه‌ی تیغ گذراند و در تمام طول زندگی‌اش آماده‌ی رفتن بود. لِری از همان لحظه‌ی مرگ دوستش، خود را بر لبه‌ی تیغه‌ی مرگ احساس می‌کرد و دنبال چرایی آن بود و زندگی را برای خود طوری تدارک دید که همیشه در همان لبه قرار داشته باشد. رها، بی‌پول، غریبه و آواره در سرزمین‌هایی که نمی‌شناخت.

سامرست موام جمله‌ی معروفی دارد که می‌گوید: «اگر پنجاه میلیون نفر چیز احمقانه‌ای بگویند، آن چیز کماکان احمقانه است.» او این جمله را به گونه‌ای دیگر در طول کتاب لبه‌ی تیغ از زبان لری بیان می‌کند. خود لری نیز به آن پایبند است و هیچ‌گاه تسلیم مسیر یکسان و قابل‌پیش‌بینی‌ای نمی‌شود که بقیه برای زندگی‌اش در نظر گرفته‌اند. او راهی را می‌رود که برایش مسائل تازه و تفکر تازه‌ای به ارمغان بیاورد. شاید جالب باشد که بدانید داستان رمان لبه‌ی تیغ دو بار به صورت فیلم اکران شد. بار اول ادموند گولدینگ و بار دوم راب کوهن آن را کارگردانی کردند.

 

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید