فلسفه چگونه به زندگی روزمره کمک می‌کند؟

0
59
پیوند فلسفه و زندگی روزمره
فلسفه و رندگی روزمره

با خواندن تیتر «فلسفه و زندگی روزمره» چه چیزی در ذهنتان نقش می‌بندد؟ فکر می‌کنید در زندگی‌تان فلسفه جایی دارد؟ یک فرمول ساده می‌تواند شما را به جواب این سؤال برساند: اگر هنوز در مواجهه با رنج‌های زندگی‌تان مستأصلید، در را به روی فلسفه بسته‌اید. اگر بی‌وقفه در تکاپو هستید تا لحظه‌ای با خود تنها نشوید، جایی برای فلسفه باقی نگذاشته‌اید.

باید بپذیریم که ما ـ در هر سن و سال و با هر میزان تحصیلات و با ارزش‌های مختلف ـ برای ادامه‌دادن ناگزیر از دانستن فلسفه‌ایم. زندگی رنج‌هایی را به ما تحمیل می‌کند که نمی‌توانیم تغییری در آن‌ها ایجاد کنیم. رنج‌هایی که انگار غیر از تحملشان چاره‌ای نداریم: رنج تنهایی، رنج مسئولیتی که اختیار به ما تحمیل می‌کند، رنجی که آگاهی از فانی بودن به ما تحمیل می‌کند، رنجی که ترس از مرگ و حتمی بودنش به ما تحمیل می‌کند. واقعا اگر برای رنج‌هایمان معنایی پیدا نکنیم، چگونه قادر به ادامه خواهیم بود؟

 

کاربرد فلسفه در زندگی روزمره

اگر تعریفمان از زندگی روزمره خوردن و خوابیدن و کارهای معمولی‌ روزانه باشد، شاید ضرورتی برای ورود فلسفه به حیطه‌اش احساس نکنیم؛ اما اگر این پوسته‌ی سطحی را کمی بشکافیم، می‌بینیم که در امور مهم‌تر مثل اعتقادات فرهنگی و عادات اجتماعی به فلسفه نیاز داریم. برخی فلسفه را تلاش آگاهانه برای امور چالش‌برانگیز تعریف کرده‌اند و حتی در زندگی هرروزی‌مان از این امور کم نیست. زندگی هر روزی اگر معنا و فلسفه‌ای پشتش نباشد و در اموری مادی مثل تلاش برای کسب مدرک بالاتر یا درآمد بیشتر خلاصه شود؛ به تکاپویی سیزیف‌وار و ملال‌آور تبدیل می‌شود.

قرن جدید قرن آدم‌هایی است که با تکنولوژی احاطه شده‌اند؛ آدم‌های مصرف‌گرایی که با عالم معنا و تفکر بیگانه‌اند و جز مادیات به هیچ‌چیز فکر نمی‌کنند. سقراط می‌گوید: «زندگی مطالعه نشده و اندیشیده‌نشده ارزش زندگی کردن ندارد.» شاید همین جمله به‌تنهایی ضرورت حضور فلسفه را در زندگی روزمره اثبات کند.

برای اصیل زندگی کردن پیش از هر چیز باید به چند پرسش اساسی پاسخ دهیم: اینکه چرا باید زندگی کنیم؟ چگونه باید زندگی کنیم؟ و پاسخ به این دو پرسش و پرسش‌های بنیادینی از این دست، جز با توسل به فلسفه ممکن نیست. مادامی که در زندگی می‌اندیشیم، انتخاب می‌کنیم و تصمیم می‌گیریم، به فلسفه نیاز داریم. طبق تعبیر ارسطو، دو راه بیشتر پیش‌رویمان نیست: یا باید به فلسفه روی بیاوریم یا این‌که زندگی را بدرود بگوییم و از این‌جا رخت بربندیم؛ زیرا بدون فلسفه همه‌ی مسائل اموری مهمل و ابلهانه به نظر می‌رسند.

 

فلسفه‌ی کاربردی

اسم فلسفه که می‌آید، قفسه‌ای از کتاب‌های قطور در ذهن نقش می‌بندد که خط به خطش پر از کلمات دشوار است. چنین فلسفه‌ای چگونه می‌تواند به درد زندگی روزمره‌مان بخورد؟ این جمله به معنای زیر سؤال بردن تحصیلات آکادمیک فلسفه نیست؛ اما حقیقت این است که برخی مسائل فلسفه آن‌قدر انتزاعی‌اند که جز قوت بخشیدن به قوه‌ی تفکر نتیجه‌ی دیگری ندارند و به کار زندگی مردم عادی هم نمی‌آیند.

اگر از این مباحث بگذریم، بخش قابل‌توجهی از مباحث فلسفی را می‌توان برای حل مسائل جزئی زندگی به ساحت روزمرگی وارد کرد. این کار منافاتی با شأن علوی فلسفه ندارد و آن را بی‌ارزش نمی‌کند. اتفاقا فلسفه زمانی بی‌ارزش می‌شود که نتوان در زندگی مردم عادی فایده‌ی عملی برایش متصور شد. همه‌ی مکتب‌های فلسفی (از افلاطون و ارسطو تا دکارت و کانت و هیوم و هگل و..) در پاسخ به پرسش‌های زمانه‌شان شکل گرفته‌اند. انسان مدرن هم (انسان عادی قرن بیست‌ویکم) به فلسفه‌ای احتیاج دارد که پاسخگوی نیازها و اقتضائات جهان مدرن باشد.

فلسفه‌ از عصر روشنگری به‌تدریج به سمت کاربردی شدن رفت. فیلسوفان عصر روشنگری اصول و زیربناهای تفکر خود را از پیشینیان خود مثل رنه دکارت و جان لاک گرفته بودند؛ اما آن را در قالب‌های ساخته و پرداخته‌ی آن‌ها محدود نمی‌کردند. آن‌ها سعی می‌کردند اندیشه‌هایشان را با بیان ساده و روشن در اختیار مردم قرار دهند. دیدرو یکی از این افراد بود که رمان «ژاک قضا و قدری و اربایش» را بین سال‌های ۱۷۶۵–۱۷۸۰ نوشت. مباحث مربوط به اخلاق و حقوق (حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقلیت‌ها، حقوق کودکان) از مسائلی هستند که فلسفه‌ی کاربردی به آن‌ها می‌پردازد. جان پاسمور و پیتر سینگر هم با فعالیت در حوزه‌ی محیط زیست و اخلاق برای کاربردی کردن فلسفه کارهای جدی کرده‌اند.

 

نسبت فلسفه و ادبیات

فلسفه و ادبیات از همان آغاز با هم پیوند داشته‌اند. این دو آن‌قدر در هم تنیده‌اند که گاهی مشخص کردن مرز بینشان به‌آسانی امکان‌پذیر نیست. قصه‌ی غار افلاطون یک تمثیل ادبی است و تفکیک مرز شعر و فلسفه در اشعار شاعرانی چون گوته و دانته واقعا شدنی نیست. اگر نگاهی به آثار فلسفی شرق و غرب بیندازیم، می‌بینیم که شاعران و نویسندگان به فلسفه گرایش داشتند و فلاسفه هم از ادبیات به عنوان قالبی برای ارائه‌ی مفاهیم فلسفی بهره می‌بردند.

رمان قالب ادبی دنیای مدرن است و بدیهی است فلسفه‌ای که در قالب رمان ارائه شود، برای انسان امروزی قابل‌فهم و ملموس‌ خواهد بود. هگل می‌گوید: «رمان حماسه‌ی دنیای بورژوا است». مفاهیم فلسفی آثار چخوف، داستایفسکی و تولستوی هیچ‌گاه از ذهن مخاطبانشان پاک نخواهد شد. شاید فیلسوف نامیدن این نویسندگان مطابق تعاریف دقیق علم فلسفه نباشد، اما بینش عمیق آن‌ها به مسائل زمانه‌شان ستودنی است. این ژرف‌بینی را می‌توان همان گمگشته‌ی انسان عصر تکنولوژی دانست. 

عده‌ی زیادی همچنان در معرفت‌افزایی رمان شک دارند. آن‌ها رمان را عرصه‌ی سرگرمی و فلسفه را میدان حقیقی تفکر می‌دانند. عده‌ای هم مثل میخائیل باختین رمان را به دلیل اینکه دیالوگ‌های مختلف در آن شکل می‌گیرد، بستر مناسبی برای ارائه‌ی مفاهیم عمیق دانسته‌اند. در هر صورت رمان‌های فلسفی توانسته‌اند سرگرم‌کنندگی و گفتمان‌محور بودن این گونه‌ی ادبی را در کنار هم قرار دهند. رمان فلسفی ضمن سرگرم‌کننده بودن ذهن را با پرسش‌های عمیق و اصیل درگیر می‌کند و شاید مزیت آن نسبت به کتب فلسفی محض، قابل‌فهم‌تر و کاربردی‌تر بودن برای مردم عادی باشد.

رمان‌های فلسفی را می‌توان به انواع مختلفی تقسیم کرد. برخی را فلاسفه‌ای چون سارتر نوشته‌اند تا بتوانند ایده‌های فلسفی‌شان را برای مردم عادی ملموس کنند. در «تهوعِ» سارتر، مفاهیم و اندیشه‌های فلسفی مانند «امکان»، «آگاهی» و «خودآگاهی» به‌وضوح نمایان است. برخی دیگر را نویسندگانی غیرفیلسوف نوشته‌اند. قصد آن‌ها نوشتن کتاب فلسفی نبود، اما تفکرات و دغدغه‌های فلسفی‌شان نیز در آثارشان بازتاب پیدا کرده است. مثلا کامو در کتاب بیگانه مسئله‌ی اگزیستانسیالیسم را به بهترین وجه ترسیم می‌کند.

فلسفه ساده‌تر از همیشه

به مرور زمان، رمان‌های فلسفی ساده‌تر شدند. شاید کتاب‌هایی چون «چنین گفت زرتشت» در عین داشتن ساختاری رمان‌گونه، همچنان پیچیدگی‌های داشتند، اما چهره‌هایی چون آلن دو باتن باز هم سعی کردند فلسفه را ساده‌تر کنند. این سادگی تنها به معنی ساده‌تر کردن بیان و نحوه‌ی ارائه‌ی مطلب نیست، بلکه انتخاب موضوعات را هم شامل می‌شود. دو باتن را می‌توان فیلسوف زندگی روزمره دانست. او توانست این مطلب را جا بیندازد که زندگی تنها مربوط به مفاهیم انتزاعی نیست و همه‌ی امور زندگی از جمله ارتباط، ازدواج، اشتغال و… هم می‌توانند بستری برای فلسفه‌ورزی باشند و نتیجه‌ی این نگاه فلسفی متفاوت رضایت بیشتر از زندگی است.

آثار میلان کوندرا هم در رسته‌ی رمان‌های فلسفی می‌گنجند. تقریبا در همه‌ی آثار او ردپای فلسفه به نوعی به چشم می‌خورد. آثار او انسان را به ادراک متفاوتی از جهان می‌رسانند که آمیخته با نگرش‌های فلسفی است. آثاری از این دست فلسفه را از انحصار قشری خاص درآورده و آدم‌های عادی را با آن آشتی داده‌اند.  

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید