«دراکولا» طلیعه‌دار قصه‌های خون‌آشامی

0
97

دراکولا یا خون‌آشام در ذهن آدم‌ها در زمره‌ی موجودات ترسناک دسته‌بندی می‌شود؛ جایی کنار دیو، شبح، هیولا و…؛ اما گویا هیچ‌کدام از این موجوداتِ ساخته‌ و پرداخته‌ی ذهن انسان در جذابیت و ترسناکی به پای او نمی‌رسند. این موجود آن‌قدر جذابیت دارد که در تقویم، 26 می «روز جهانی دراکولا» نام‌گذاری شده است. مردم آسیا و اروپا از دیرباز به وجود خون‌آشام‌ها اعتقاد داشتند و گاهی برخی مردگان را با تیری چوبی در قلبشان به خاک می‌سپردند تا مبادا در هیبت یک خون‌آشام به دنیای زندگان برگردند. اما دراکولا به صورت مدرن، اولین بار در رمان برام استوکر ظاهر شد.

کتاب دراکولای (Dracula) آبراهام استوکر در سال 1897 به چاپ رسید. شاید اکنون بعد از گذشت 123 سال از انتشار این کتاب، دیگر دراکولا برایمان سوژه‌ای نفس‌گیر و مهیج نباشد؛ اما هنوز با گذشت بیش از یک قرن، جایگاهی قابل‌اعتنا در ادبیات گوتیک و سینما دارد. انتشار این کتاب موجب شد که داستان‌های مربوط به خون‌آشامان به یکی از زیرشاخه‌های مهم ژانر وحشت تبدیل شود. آثاری چون سرزمین اشباحِ دارن شان، یا خاطرات خون‌آشام اثر ال.جی. اسمیت یا کتاب مورخ (راز دراکولا) اثر الیزابت کاستووا و دیگر آثار این ژانر، وامدار دراکولای برام استوکر هستند.

دراکولا از تخیل تا واقعیت 

دراکولای استوکر آن‌قدر خوب و قوی شخصیت‌پردازی شد که به‌یقین می‌توان گفت دراکولاهای بعد از او در خوف‌انگیز بودن هرگز نتوانستند با او رقابت کنند. شاید برایتان جالب باشد که بدانید استوکر ضدقهرمان کتابش را چگونه خلق کرده است. او قبل از نگارش این کتاب هشت‌سالی را صرف تحقیق در فرهنگ‌های اروپا و خواندن افسانه‌های مربوط به خون‌آشامان کرده و مجذوب مقاله‌ی امیلی جرارد در رابطه با خرافات ترانسیلوانیایی و خون‌آشام‌های فولکلورهای رومانیایی شده بود. برخی آشنایی استوکر با آرمینیوس وامبری، شرق‌شناس مجارستانی را زمینه‌ساز خلق این رمان دانسته‌اند و معتقدند او استوکر را با افسانه‌هایی درباره‌ی ولاد سوم ملقب به ولاد دراکولا آشنا کرد. ولاد سوم پسر یک نجیب‌زاده‌ی معروف رومانیایی به نام کنت دراکول دوم بود. الف انتهای دراکولا معنای فرزندی می‌دهد و به معنی پسر دراکول است. ولاد سوم یا همان دراکولا شاهزاده‌ی بی‌رحم و خونخواری بود که همیشه شنل مشکی می‌پوشید و آستر قرمزرنگ آن را در معرض دید قرار می‌داد. همیشه هم شراب سرخ می‌نوشید که شاید این موضوع هم باعث شهرتش به خون‌آشام شده باشد.

مورخان معتقدند ولاد سوم از گوشت قربانیانش تغذیه می‌کرد و خونشان را می‌نوشید تا شاداب و جوان بماند. او به ولاد به میخ‌کشنده هم شهرت داشت، اسرای جنگی و آدم‌های گناهکار و بی‌گناه را به شیوه‌های مشمئزکننده‌ای به قتل می‌رساند: یا زنده پوست تنشان را می‌کند یا آن‌ها را در آب می‌جوشاند یا آن‌ها را به صلیب می‌کشید. جنگلی از صلیب در اطراف قصرش داشت تا بتواند خطاکاران احتمالی را به‌سرعت مجازات کند. دراکولا سرانجام در سال ۱۴۷۶ میلادی در یک جنگ کشته و در قلعه‌ی خود در جنوب رومانی امروزی دفن شد. امروزه این قلعه در مرز بین ترانسیلوانیا و والاچیا قرار دارد و آن را با نام قلعه‌ی دراكولا می‌شناسند. این قلعه پس از انتشار کتاب استوکر به یکی از جاذبه‌های توریستی آن منطقه تبدیل شد.

تحت‌تأثیر این میزان از قساوت و بی‌رحمی ولاد دراکولا، مردم اروپای شرقی درباره‌اش داستان‌هایی آمیخته با افسانه‌های باورنکردنی ساختند و این‌طور بود که شهرتش به عنوان موجودی شیطانی عالم‌گیر شد. برخی حالات ضدقهرمان کتاب استوکر را الهام‌گرفته از این شاهزاده‌ی قرن‌پانزدهمی دانسته‌اند. البته در کتاب دراکولای استوکر هیچ‌گونه ارجاع تاریخی به این شخصیت وجود ندارد و تنها به اطلاعاتی متفرقه از والاچیا (منطقه‌ای شاهزاده‌نشین در رومانی کنونی) بسنده کرده است.

 

انتشار کتاب دراکولا

کتاب دراکولا در سال 1897 منتشر شد. این کتاب از اولین داستان‌هایی است که در فرم epistolary (نامه‌نگارانه) نوشته شده است. این سبک از نوشتار براساس اسناد، مدارک، نامه‌ها و خاطرات ساخته و نوشته می‌شود. در این کتاب هم ما از خلال دفتر خاطرات جاناتان هارکر تماشاگر اتفاقات هولناک داستان هستیم. هارکر وکیلی است که برای ارائه‌ی مشاوره‌ی حقوقی به قلعه‌ی کنت دراکولا واقع در ترانسیلوانیا دعوت شده، اما مدتی پس از حضور در قلعه پی می‌برد که زندانی شده است. او در دفتر خاطراتش همه‌ی آنچه بر سرش می‌آید ثبت می‌کند.

فرم و شیوه‌ی روایت استوکر در کتاب دراکولا در آن زمان، کاملا خلاقانه و بدیع بود. او با این فرم نوشتار در باورپذیرتر کردن ماجراها و ارتباط عمیق‌تر خواننده با شخصیت‌ها موفق عمل کرده است. کتاب دراکولا توصیفات غنی و تصویرسازی‌های بصری پرقدرتی هم دارد. این موضوع در توصیفات جزئی جاناتان هارکر از مردم حاشیه‌ی قلعه، فضای قلعه، زیبایی و اغواگری زنان خون‌آشام و…. به‌خوبی قابل‌لمس است.

 

دراکولا بازتاب دغدغه‌های زمانه

کتاب دراکولا از نخستین تلاش‌ها در ژانر وحشت بود. صرف‌نظر از این موضوع این کتاب در قرن نوزدهم، امکانات روایی، داستانی و تکنیکی بسیاری را پیش روی نویسندگان ژانر وحشت و ادبیات فانتزی قرار داد. اگر از همه‌ی این‌ها و داستان پرهیجان و پرکشش کتاب هم بگذریم، باز کتاب نقاط قوت و نکات درخور اعتنای زیادی دارد:

ـ در این رمان، نشانه‌های شکل‌گیری جهان مدرن به‌وضوح دیده می‌شود؛ بنابراین می‌توان آن را سندی مهم در بررسی اوضاع فرهنگی و اجتماعی آن دوران دانست. مثلا حضور تأثیرگذار مینا و لوسی، شخصیت‌های زن این رمان، نشانگر پیشرفت حقوق و جایگاه اجتماعی زنان و کمرنگ شدن دیدگاه سنتی به زنان قرن نوزدهم است.

ـ برام استوکر در کتاب دراکولا بر تنوع و پیشرفت علوم مختلف هم تأکید دارد. علم روان‌شناسی و شناخت ذهن انسان به یکی از کلید‌های حل معمای درام هولناک برام‌ استوکر تبدیل می‌شود.

ـ خرافات و فرهنگ عامیانه‌ی مردم از موضوعات موردعلاقه‌ی نویسندگان ژانر گوتیک هستند. داستان دراکولا هم در خرافات ریشه دارد و می‌تواند منبعی کارآمد برای بررسی تاریخ و فرهنگ عامه‌ی مردم قرن نوزدهم باشد.

به تعبیر لتی رانسلی در گاردین، استوکر این کتاب را براساس دغدغه‌های روزگار خود نوشته است. او در این کتاب همچون شاهکار گوتیک دیگر، فرانکشتاین، فولکلور و افسانه را با خردگرایی علمی و روان‌پزشکی و انسان‌شناسی در هم می‌آمیزد.

 

اقتباس موفق کاپولا

براساس کتاب دراکولا نمایش‌ها و فیلم‌های زیادی ساخته شده است. اما شاید یکی از بهترین و وفادارترین آن‌ها به نسخه‌ی مادر فیلم دراکولایی باشد که در 1992 به کارگردانی فرانسیس فورد کاپولا ساخته شد و گری اولدمن در نقش کنت دراکولا ایفای نقش کرد. این فیلم مورد استقبال قرار گرفت و رکورد فروش فیلم‌های اقتباسی تا آن زمان را شکست.

فیلم‌نامه‌ی این فیلم، اقتباسی از کتاب برام استوکر است و عجیب نیست اگر در پاره‌ای قسمت‌ها داستانش با کتاب یکی نباشد. داستان فیلم از این قرار است: کنت دراکولا، یکی از جنگجویان رومانی که برای دفاع از مسیحیت به جنگ با عثمانی رفته، پس از بازگشت به واقعیتی تلخ پی می‌برد. این‌که همسرش الیزابتا با تصور مرگ او خودکشی کرده است. او ایمانش را رها می‌کند و به خون‌آشام تبدیل می‌شود. جاناتان هارکر وکیلی است که برای انجام یک معامله‌ی ملکی به دیدن کنت دراکولا می‌رود. وقتی دراکولا عکس نامزد جاناتان و شباهت بی‌حدواندازه‌اش به الیزابتا را می‌بیند، فکری شیطانی از ذهنش می‌گذرد و جاناتان را در قلعه زندانی می‌کند…

 

استوکر از پیشتازان ژانر وحشت

آبراهام استوکر معروف به برام استوکر، نویسنده‌ی ایرلندی و خالق دراکولا، از نویسندگان کلاسیک ژانر وحشت است. او در سال 1847 متولد شد و فرزند سوم خانواده‌ای هفت‌فرزنده بود.مادرش شارلوت ماتیلدا تورنلی (۱۸۱۸- ۱۹۰۱) و پدرش آبراهام استوکر (۱۷۹۹- ۱۸۷۶) کارمند دولت بود. آبراهام مبتلا به یک بیماری بود و تا هفت‌سالگی همه تصور می‌کردند هیچ‌وقت نمی‌تواند روی پاهایش بایستد، اما معجزه‌آسا درمان شد. حتی در کالج در مسابقات دو و میدانی شرکت کرد و جایزه هم گرفت. شکل زندگی‌ و تجربه‌های متفاوت استوکر در کودکی در آثار او بی‌تأثیر نبود. ازآنجاکه اغلب در رختخواب بود، عده‌ای معتقدند مفاهیم «خواب ابدی» و «رستاخیز مردگان» رمان دراکولا متأثر از تجربه‌های شخصی اوست. خود استوکر درباره‌ی شکل متفاوت زندگی‌اش می‌گوید: «من ذاتا اندیشمند بودم و فراغتی که به دلیل بیماری طولانی‌مدت نصیبم شده بود، به من فرصت داد تا درباره‌ی بسیاری از مسائل بیندیشم. اندیشه‌هایی که برای سال‌های آتی بسیار پرثمر بودند.» برام استوکر آثار زیادی دارد. «عبور مار»، «دوشیزه بتی»، «آشیانه‌ی کرم سفید»، «مهمان دراکولا»، «لیدی آدلین»، «جاده‌ی پامچال» و… برخی از آثار او هستند؛ اما کتابی که نام او را بر سر زبان‌ها انداخت، رمان دراکولا بود.

 

نسخه‌ی اصلی دراکولا در ایران

پیش از این، شاهد چند ترجمه‌ی اقتباسی از کتاب دراکولای استوکر به زبان فارسی بودیم. به‌تازگی نشر برج این کتاب را با ترجمه‌ی محمود گودرزی منتشر کرده که عینا ترجمه‌ی نسخه‌ی اصلی است. در ادامه بخشی از متن کتاب را می‌خوانید:

«بدون لحظه‌ای درنگ یکراست آمد سمت من. چاقوی آشپزخانه‌ای در دست داشت و ازآنجاکه معلوم بود خطرناک است، سعی کردم او را آن‌سوی میز نگه دارم، اما  او سریع‌تر و قوی‌تر از آن بود که از پسش برآیم، چون پیش از آنکه بتوانم تعادلم را حفظ کنم، به من ضربه زد و زخمی به نسبت عمیق روی مچ چپم انداخت، ولی قبل از آنکه بتواند دوباره ضربه بزند، مشت راستم را حواله‌اش کردم و او به پشت نقش بر زمین شد. خون از مچم فواره می‌زد و از قطرات آن حوضچه‌ای روی فرش شکل گرفت. دیدم که دوستم قصد ندارد دوباره تلاش کند و من خودم را با بستن مچم مشغول کردم. درحالی‌که تمام مدت از سر احتیاط آن موجود ولوشده را زیر نظر داشتم. وقتی نگهبانان شتابان سر رسیدند و حواسمان را به او معطوف کردیم، کاری که می‌کرد حالم را به هم زد. به شکم روی زمین دراز کشیده بود و مثل سگ خونی را می‌لیسید که از مچ مجروحم ریخته بود. به‌راحتی او را مهار کردند و در کمال تعجب دیدم که آرام و خون‌سرد همراه نگهبانان رفت و فقط تکرار می‌کرد: «خون زندگی است! خون زندگی است!»

 

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید