ژان تولی: عاشق این هستم که دور از جهان باشم

0
102
آثار ژان تولی
گفت‌وگو با ژان تولی نویسنده‌ی کتاب آدم‌خواران

در ازدحام معمول پاریس، در یک کنج‌ محبوب یهودی از محله‌ی لومری، یک جفت در آبی ناهمسان حیاط سنگ‌فرشی را پنهان می‌کنند که در انتهای آن، یک سرای کوچک است.

این سرا پیش از این، یعنی در قرن گذشته، یک کیوسک در گاراژ بود؛ اما حالا دیگر دفتر ژان تولی است، رمان‌نویسی که قدر بازبینی و تغییر مکان‌های تاریخی را در جهت اهداف معاصر می‌داند. تولی مرا به فضای مینیمالش دعوت کرد. دیوارهای سفید، کتابخانه، تخته، لپ‌تاپ آی‌مک و پشته‌ای مرتب از رول‌های تنباکو. بالای میزش یک قاب عکس سیاه و سفید از یک کلاس پسرانه بود.

چیزی که او را به سمت کتاب جدیدش سوق داد، تحسین‌‌های فراوان رمان موسیو منتسپان بود. تولی در این باره می‌گوید: «وقتی که در فرانسه از موسیو منتسپان آن‌قدر استقبال شد، فکر کردم لابد توی ‌ذوق مردم زده‌ام، فکر می‌کردم بخواهند من را تنبیه کنند. در اینترنت دنبال کلمات «کشتار» و «زجرکش» می‌گشتم که به ماجرای روستای اوتفای رسیدم.» کتاب اگه می‌خواین بخورینش براساس یک اتفاق واقعی در اوتفای نوشته شده و داستان جنون جمعی مردم این روستا را در یک روز خیلی گرم تابستان ۱۸۷۰ روایت می‌کند. فرانسه با پروس درگیر جنگ بود و مردم بخش کوچکی نزدیک رود دردوگن بسیار عصبی بودند. هنگامی که آلن دو مونی، یک مرد محترم و مالک محلی، به سمت میدان مسابقه‌ی اوتفای می‌رفت، نمی‌دانست چه سرنوشتی در انتظار اوست. یک اشتباه لپی درباره‌ي وضعیت فرانسه در جنگ و واکنش جمعیت مست لایعقل، جو را علیه او متشنج کرد. همسایگانش در لباس‌های شیک روز یکشنبه‌‌شان به انسان‌هایی آنارشیست‌ مبدل شدند.

حرف دهن به دهن بین آن جمعیت گشت و به‌اصطلاح یک کلاغ چهل کلاغ شد. وحشتی تصورناپذیر رشد کرد و در نهایت به مرگ وحشتناک دو مونی منجر شد. او را تا سرحد تحمل یک انسان شکنجه دادند و وقتی هنوز هم برای زنده ماندن پنجه بر زمین می‌کشید، آتشی مهیا کردند و او را زنده‌زنده سوزاندند. جنون آری، اما آنچه به این فاجعه جایگاهی قهقرایی در تاریخ فرانسه می‌دهد، مرحله‌ی بعدی این فاجعه است. جمعیت چربی او را که چکه‌چکه از تن سوزانش فرومی‌ریخت، بر لقمه‌های نان مالیدند و همچون لقمه‌های کاناپه (لقمه‌های انگشتی) در یک مهمانی خوردند. یکی از فرومایه‌ترین‌ها حتی بیضه‌های بخارشده‌اش را جوید.

تولی درباره‌ی منابع اطلاعاتی کتابش می‌گوید:‌ «تحقیق کردن دشوار بود. در روستا هیچ‌کس از این اتفاق خوشش نمی‌آمد و نمی‌خواستند این داستان به گوش بقیه برسد و باعث تمسخر و آزار آن‌ها شود. اما اگر کتاب خوب فروخت، یک رستوران کوچک باز می‌کنم و اسمش را تنور اوتفای می‌گذارم.» و بلند می‌خندد. «آن‌ها حتی در تلویزیون محلی‌شان به من هشدار دادند که بهتر است به آن‌جا نروم؛ وگرنه مجلسی دیگر برای من ترتیب خواهند داد. شهردار کنونی آن‌جا قصد داشت تابلویی تهیه کند که نشان‌دهنده‌ی شرمندگی اهالی از این اتفاق باشد، اما اهالی موافق این کار نبودند؛ زیرا این خطای اجدادشان بود نه آن‌ها.

کتاب در می چاپ شد و در آگوست، توریست‌ها با کتاب در دست‌شان می‌پرسیدند: «این همان روستای آدم‌خواران است؟» از تصور این صحنه نیشخندی می‌زند. و باز وقتی می‌گوید همین حالا هم در یک رستوران، بشقاب پاریسی مخصوص به نام «تارت استیک مونی» سرو می‌شود، می‌خندد.

تولی وضعیت قربانی را درک می‌کند. «من از شلوغی جمعیت خوشم نمی‌آید. هرگز به یک کنسرت راک نمی‌روم. چند ماه پیش قطارم دیر کرده بود. پس از مدتی گفتند که مسافران حالا می‌توانند سوار شوند. همه بلیت داشتند و جای‌شان مشخص بود. تا حرکت قطار وقت بسیاری باقی بود؛ اما مردم همچنان به هم تنه می‌زدند که زودتر به صندلی‌شان برسند. اگر در این میانه یک پیرزن یا پیرمرد می‌افتادند چه؟ وقتی به خودم آمدم، متوجه شدم من هم دویده‌ام. بله این مکانیسم جمعیت است. مثل سلول‌های بدن، همه با هم یک کار را انجام می‌دهند.» به اعتقاد او جنایت اوتفای خودش را بازتولید می‌کند و از شورش‌ در لندن می‌گوید. «توده‌ها می‌توانند قهرمان باشند؛ در عین حال گاه عجیب و خطرناک می‌شوند. آن ماجرا هم می‌تواند همین باشد. از هیچ شروع شد. تنها یک تلنگر بود و بعد جرقه به آتش تبدیل شد.»

زمینه‌ی داستان تولی بر شور فساد و بی‌رحمی متمرکز است. رمان‌های او هرزه و سرشار از بی‌بندباری جنسی و خشونت است؛ اما او با ظرافت تصویر که ناشی از حرفه‌ی اولیه‌اش یعنی طراحی است، از میزان آن می‌کاهد. «هنگامی که نمی‌دانم چگونه یک صحنه را بنویسم، ابتدا طرح آن را بر تخته‌ می‌کشم و به آن می‌نگرم، آن‌گاه واژه‌ها به سراغم می‌آیند. اگر تصویر صحنه را در ذهنم نسازم، نمی‌توانم آن را بنویسم.» در نتیجه‌ به یک نثر سینمایی می‌رسیم. (مغازه‌ي خودکشی تولی در ۲۰۰۷ به فیلم سینمایی به کارگردانی پاتریس لوکنت تبدیل شد.)

این سالن کوچک که حالا در دود سیگار ما غرق شده، گوشه‌ي دنج تولی است؛ کنجی دور از جهان مدرنی که او می‌گوید با آن ارتباط برقرار نمی‌کند. گرچه زندگی خصوصی او علی‌الظاهر از آن زندگی‌های اهالی هنر در پاریس است. او همسر ستاره‌ي تحسین‌شده‌ي سینمای فرانسه، میومیو است و دوست صمیمی‌اش ژان گوتیر (طراح مد) است. او به عکس بچه‌مدرسه‌ای‌های دهه‌شصت اشاره می‌کند و می‌گوید می‌بینی آنجا هستند، ژان و ژان پائول نوجوان با آن لبخند‌های درخشان به ما نگاه می‌کنند. این تنها قاب عکسی بود که او در اتاق کارش داشت.

تولی علی‌رغم اینکه عضو حلقه‌ی نخبگان فرهنگی است، اکثر اوقات خود را در این خانه و گوشه دنج خود می‌گذراند. «عاشق این هستم که دور از جهان باشم. در حباب خودم زندگی کنم. وقتی که بین نوشتن دو کتابم، احساس آرامش ندارم.» حباب بعدی‌اش در ماجرای هلن جگدو قرار داد، آشپز اهل برتون که بیش از ۳۰ نفر را بین سال‌های ۱۸۳۳ تا ۱۸۵۱ مسموم کرد و کشت.

«او گفت که هر کجا رفته مرگ در پی‌اش بوده است. در بریتانی در همایش امضای کتاب بودم که نانوایی از رن آمد و به من کیکی داد و گفت این کیک هلن جگدو است. البته بدون آرسنیک.» تولی لبخند می‌زند و تعریف می‌کند که جگدو را در روز تولدش ۲۶ فوریه اعدام کردند. «فوق‌العاده است.» و بار دیگر شلیک خنده از سینه‌ی پیام‌آور سرخوش مرگ در محله‌ي لومری برمی‌خیزد.

نشر چشمه این کتاب را با عنوان «آدم‌خواران» منتشر کرده است.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید