۱۵ جمله‌ی آغازین بی‌نظیر در کتاب‌های داستانی

0
274
15 شروع بی‌نظیر آثار داستانی
15 جمله‌ی آغازین بی‌نظیر کتاب‌های داستانی

ارسلا ک.ل.گوئیندر در مقاله‌ی خود به نام «دختر ماهیگیر» می‌نویسد: «جمله‌های اول درهای دنیاها هستند.» جمله‌های اول کتاب‌ بهترین نویسندگان همچون طلسمی خواننده را مسحور خود کرده، لحن متن را نمایان کرده، تمام توجه خواننده را از آن خود کرده و گاهی حتی آن‌چه در ادامه خواهد آمد پیشگویی می‌کنند. در این مقاله 15 جمله‌ی آغازین بی‌نظیر را از کتاب‌های داستانی انتخاب کرده‌ایم. البته این لیست می‌تواند نامحدود باشد، اما ما تنها 15تای آن‌ها را با شما در میان می‌گذاریم.

1ـ «اسماعیل صدایم کن.»

موبی‌دیک یا نهنگ بحر از هرمان ملویل (1851)

صریح، رمزآلود و نفس‌گیر. احتمالا یکی از معروف‌ترین جمله‌های اول باشد که توجه مخاطب را با ضربه‌ای ناگهانی به خود جلب می‌کند. این مرد کیست که خود را اسماعیل می‌خواند و اصلا آیا این اسم واقعی اوست؟

 

 

 

2ـ «من یک مرد نامرئی‌ام»

مرد نامرئی از رالف الیسون (1952)

نه‌تنها یک جمله‌ی نمادین بلکه سطری عمیقا رمزآلود. راوی بی‌نام به‌سرعت توضیح می‌دهد که ناپیدا بودنش از جنس داستان‌های ادگار آلن پو یا هالیوود نیست، بلکه یک طور نامرئی بودن از جنس نادیده گرفته شدن توسط جامعه است. و به این صورت یکی از بهترین رمان‌های قرن بیستم آغاز می‌شود.

 

 

3ـ «خلاصه‌ی ماجرا تا این‌جا: در آغاز جهان خلق شد. این مسئله خیلی از مردم را

 عصبانی کرد و حرکتی اشتباه شمرده می‌شد.»

رستوران آخر جهان از داگلاس آدامز (1980)

اخیرا اخبار را خوانده‌اید؟ نمی‌شود با این سطر از دومین جلد سه‌گانه‌ی داگلاس آدامز مخالف بود. در صورتی هم که مخالف باشید (که بالاخره این زندگی به ما عشق می‌دهد درست است؟) این کتاب همچنان شما را می‌خنداند.

 

 

4ـ «امروز مامان مُرد. شاید هم دیروز، نمی‌دانم.»

بیگانه از آلبر کامو (1942)

این سطر به‌وضوح نشان از مشکل عقده‌ی مادر دارد، ولی این‌که چه نوع مشکلی، باید بقیه‌ی کتاب را خواند. آیا از دست دادن مادر برایش مهم است یا اصلا عین خیالش هم نیست؟ ‌نمی‌توان جواب مشخص داد. مورسو راوی ماست. یک انسان کاملا ناهمگون با جامعه! کسی که به‌سختی تلاش می‌کند با عرف جامعه کنار بیاید و مطابق با معیارهای آن باشد، وقتی که خود را در مظان اتهام قتل می‌بیند.

 

 

 

5ـ «تابستانی عجیب بود، تابستانی که روزنبرگ‌ها (خانم و آقای روزنبرگ) را با شوک الکتریکی اعدام کردند و من نمی‌دانستم در نیویورک چه می‌کردم.»

حباب شیشه از سیلویا پلات

این همه سؤال و شما تنها یک خط از آن خوانده‌اید. بعدتر که بخوانید معلوم می‌شود که استرگرین‌وود مفتون مرگ، که به‌هیچ‌وجه یک دختر دبیرستانی خوش و خرم نیست، در آستانه‌ی یک فروپاشی است. اما شما این را با خواندن همین خط هم فهمیدید درست است؟

 

 

 

6ـ «کشتی‌های دوردست حامل آرزوی مردم روی عرشه هستند.»

چشمان‌شان خدا را نظاره می‌کرد از زورا نیل هرستون (1937)

 معمولا این‌طور نیست که سطر اول هم دروازه‌ی جذاب ورود به دنیای داستان باشد و هم یک نکته‌ی موجز، اما این دقیقا همان چیزی است که در صفحه‌ی اول یکی از بهترین رمان‌های رنسانس هارلم (جنبش هنری و ادبی آمریکائیان آفریقایی‌تبار) با آن مواجه می‌شوید.

 

 

 

7ـ «حوالی بارستو بودیم، جایی در حاشیه‌ی کویر، که کم‌کم مواد اثر کرد.»

ترس و تنفر در لاس وگاس از هانتر تامپسون(1971)

خب خیلی واضح است که این کتاب احتمالا درباره‌ی چیست و البته که او فقط چندتا نورفن بالا نینداخته و چند ساعت زیر آفتاب بوده باشد، نه، این یک سفر سرکشانه به قلب رویای آمریکایی و نامه‌ای عاشقانه به پارانویا، جنون و مصرف مواد در سطحی فراانسانی است.

 

 

 

8ـ «بهتره جز خودت و خدا به هیچ‌کس هیچ‌چیزی نگی. مادرت رو دق می‌ده.»

به رنگ ارغوان از الیس واکر (1982)

حرف‌هایی که یک پدر آزارگر به دخترش می‌گوید، یکی از بی‌رحم‌ترین و تسخیرکننده‌ترین سطرهای داستانی که مثل بقیه‌ی آثار الیس واکر فراموش‌نکردنی است.

 

 

 

 

9ـ «روزی آفتابی و سرد در ماه آوریل بود و زنگ ساعت سیزده را می‌نواختند.»

1984 از جورج اورول (1949)

در آینده‌ی ناکجاآبادی اورول هیچ‌چیزی مشخص نیست، در دنیایی که حکومت، خدا را هم از میان برده، حتی زمان هم دستکاری می‌شود. یک پیام تسخیرکننده‌ی که لحنی   عجیب و غریب برای یکی از بهترین رمان‌های قرن بیستم می‌سازد.

 

 

 

۱۰- «صغیر و کبیر فرض‌شان این است که مرد مجرد پول و پله‌دار قاعدتاً زن می‌خواهد.»

غرور و تعصب اثر جین آستین (1813)

یک نویسنده‌ی دیگر که قصد کرده از همین سطر اول تکلیفش را روشن کند. در شاهکار جین آستین هم کانون اصلی داستان درباره‌ی مردان مجرد و پول و پله‌دار و در پی همسر است، البته نه کاملا.

 

 

 

11ـ «برف روی کوه‌ها داشت آب می‌شد و هفته‌ها از مرگ بانی گذشته بود، قبل از این‌که وضعیت دشوار خود را درک کنیم.»

تاریخ سری از دونا تارت (1992)

این خط آغازین در عین حال که بسیار تکنیکی است ـ یعنی صحنه، شخصیت و طرح را تثبیت می‌کند؛ سبکی قوی هم دارد که به‌سرعت لحن کمدی سیاه را جا می‌اندازد. علاوه ‌بر این که شکی باقی نمی‌گذارد که به قلب یکی از داستان‌های قتل و جنایت محشر از دونا تارت زده‌اید، البته وارونه!

 

 

12ـ «عرق از سر و صورت سیک‌بوی جاری بود، داشت مثل بید می‌لرزید.»

رگ‌یابی از اروین ولش (1993)

ده کلمه و شما دیگر نمی‌توانید کتاب را رها کنید. البته از همان اول با نثر کتاب روبه‌رو می‌شوید، ناخوشایند و حشودار و گیج‌کننده است. اصلا آیا به انگلیسی نوشته شده؟ و چرا سیک‌بوی می‌لرزد؟ بخش بیشتری را می‌خوانید و بعد در دنیای دوستی‌های نفس‌گیر، سرنگ‌های هروئین و فیلم‌های ژان ـ کلود ون دام گم می‌شوید.

 

 

13ـ « 124 کینه‌جو بود، پر از زهر کودکی شیرخواره.»

دلبند از تونی موریسون (1987)

این جمله به‌تنهایی با این ترکیب و اعداد و کلمات بیشتر به یک هایکوی ژاپنی شباهت دارد. اما بعدتر می‌فهمیم که 124 در داستان شاهکار (برنده‌ی پولیتزر) تونی موریسون نام خانه‌ی سِت (شخصیت اصلی) است که نوزاد مرده‌‌اش آن را تسخیر کرده است و همین باعث مورمور در کمر می‌شود.

 

 

 

14ـ «یک روز صبح وقتی گرگور سامسا از خوابی آشفته به خود آمد، دید در تختخواب خود به حشره‌ای بزرگ تبدیل شده است.»

مسخ از فرانتس کافکا(1915)

معروف‌ترین داستان فرانتس کافکا نیازی به خلاصه ندارد. همه‌چیز در سطر اول گفته شده. آدمی به سوسک تبدیل می‌شود و سراشیبی سقوط از همان‌جا آغاز می‌شود.

 

 

 

15ـ «توی سینی ظرف‌شویی نشسته‌ام و این داستان را می‌نویسم.»

من قلعه را فتح می‌‌کنم از دودی اسمیت (1948)

کتابی برای خوره‌ی‌ کتاب‌هاست و یکی از معروف‌ترین سطرِ اول‌ها را دارد. این جمله همه‌ی چیزهایی که باید درباره‌ی کاساندارا بدانیم می‌گوید: قهرمان هفده‌ساله‌ی کلافه که در یک قلعه‌ی ازهم‌پاشیده با خانواده‌اش زندگی می‌کند. خواهری که دنبال شوهر است. مادر ناتنی که یک مدل هنری سابق است و پدری که در نویسندگی به بن‌بست خورده است.

 

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید